Analyzing the Rhetorical Structure of the Conclusion Section in Art-Related Research Articles

نویسندگان

1 دانشگاه تهران

2 دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی ساری

doi
10.22055/pyk.2025.20371
چکیده

مقدمه: بررسی ساختار مقالات و نحوۀ سازمان‌دهی محتوای آن‌ها همواره مورد توجه پژوهشگران حوزۀ تحلیل گفتمان و الگوهای نوشتار علمی بوده است؛ زیرا این بررسی‌ها می‌تواند الگوهای نگارشی رایج و ویژگی‌های بلاغی متون علمی را آشکار ساخته و زمینه را برای تحلیل دقیق‌تر بخش‌های مختلف مقاله فراهم کند. از آن‌جا که بخش نتیجه‌گیری مقالات به‌عنوان آخرین بخش، نقش حیاتی در ارائۀ یافته‌ها و دستاوردهای پژوهش ایفا می‌کند، تحلیل ساختاری این بخش و شناسایی الگوهای رایج در آن، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است و می‌تواند به بهبود کیفیت نگارش مقالات پژوهشی کمک کند. در همین راستا پژوهش حاضر با هدف تحلیل ساختاری بخش نتیجه‌گیری مقالات پژوهشی حوزۀ هنر به دنبال پاسخ‌گویی به این پرسش است که الگوهای رایج ساختاری و مراحل خاص در بخش نتیجه‌گیری مقالات پژوهشی حوزۀ هنر کدامند؟ و چگونه این الگوها می‌توانند در ارتقای کیفیت نگارش علمی و راهنمایی پژوهشگران برای بهبود ساختار نتیجه‌گیری مقالات کاربرد داشته باشند. روش پژوهش: این پژوهش با رویکردی کمی و کیفی و با استفاده از مدل «سه حرکتی یانگ و الیسون» به تحلیل بخش نتیجه‌گیری ۵۰ مقاله حوزۀ هنر منتشر شده در مجلات معتبر داخلی پرداخته است. یافته‌ها : تحلیل نوشتاری بخش‌های نتیجه‌گیری نشان داد که در اغلب مقالات، سه حرکت اصلی (خلاصه‌سازی، ارزیابی و استنتاج از پژوهش) به‌کار رفته‌ است. در این میان، حرکت اول و حرکت دوم بیشترین بسامد را داشتند و به‌عنوان حرکت‌های الزامی در ساختار نتیجه‌گیری شناخته می‌شوند. گام‌های اشاره به محدودیت‌ها و پیشنهاد پژوهش‌های آتی به‌مراتب کمتر مشاهده شد و در بسیاری از موارد نادیده گرفته شده بود؛ همچنین، ساختار حرکتی مقالات عمدتاً خطی و پی‌درپی است؛ با این حال، در شماری از مقالات، الگوی چرخه‌ای با بازگشت به حرکت اول یا دوم نیز مشاهده شد که نشان‌دهندۀ انعطاف در سازمان‌دهی متون برخی نویسندگان است. نتیجه‌گیری: در مجموع، ساختار نتیجه‌گیری در مقالات هنری اگرچه از الگوی سه حرکتی پیروی می‌کند؛ اما در نحوۀ اجرای آن، ویژگی‌هایی خاص دارد از جمله تمرکز بالا بر بازگویی یافته‌ها، تأکید بیشتر بر جنبه‌های مثبت و کمتر بر ابعاد انتقادی یا آینده‌نگر، و غلبه مفاهیم آموزشی- مفهومی بر توصیه‌های راهبردی است. می‌توان این الگو را بازتابی از سنت گفتمانی ویژه در حوزۀ هنر دانست؛ سنتی که بیشتر مبتنی بر تفسیر، تأمل و درک شهودی است.