واکاوی یک فانتزی تاریخی: انگارهی یوسف و زلیخا"
نویسندگان
1 دکتری پژوهش هنر، گروه مطالعات عالی هنر، دانشکده هنرهای تجسمی، دانشکدگان هنرهای زیبا، دانشگاه تهران، تهران، ایران.
2 استاد گروه هنرهای تصویری، دانشکده هنرهای تجسمی، دانشکدگان هنرهای زیبا، دانشگاه تهران، تهران، ایران.
3 استاد گروه مطالعات عالی هنر، دانشکده هنرهای تجسمی، دانشکدگان هنرهای زیبا، دانشگاه تهران، تهران، ایران
doi
10.22059/jfava.2022.344304.666924چکیده
خوانش روانکاوانهی آثار نقاشی ایران، به ویژه در بستر تاریخی-اجتماعی، امری است که کمتر مورد توجه محققان قرار گرفته است؛ بنابراین اهمیت و ضرورت چنین پژوهشهایی ایجاب میشود. نقاشی یوسف و زلیخا، اثر بهزاد، یکی از نقاط عطف تاریخ نقاشی ایران محسوب میشود و بدین سبب، بسیار به آن پرداخته شده است. بررسیهای انجام شده، بیشتر به خوانشی مذهبی و عرفانی در خودآگاهی راه میبرند؛ ولی فارغ از این نگاه متافیزیکی، اگر این صحنه را به مثابهی یک فانتزی در پیشآگاه یا ناخودآگاهی در نظر بگیریم؛ چه نتایجی حاصل خواهد شد؟ بدین جهت، نیاز به یک دستگاه مفهومیِ متفاوت داریم. رویکرد روانکاوانهی لکان، با یک روش توصیفی و تحلیلِ ترکیبی که به نحوی انتقادی شکل یافته است؛ چارچوبی برای واکاوی و فهم دیگرگون اثر فراهم میآورد. نتایج حاکی از آن بود که این نقاشی، با توجه به عناصر تصویری و ویژگیهای خاص تاریخِ فرهنگ دیداری، نوعی فانتزی برای دیالکتیک میل و اضطراب سوژه-مخاطب فراهم آورده که به لحاظ فرآیندهای روانی در ساحات خیالی و نمادین ریشه دارند. این صحنه، با توجه به تبعات تصویریاش در سیر تاریخ، میتواند آغازی برای شکلگیری یک دیدمان جنسیتی در تاریخ نقاشی ایران باشد که در اداور بعدی (از میانهی دورهی صفوی) حاکم شده است.