تأملی بر بحثهای فلسفی معاصر دربارهی بیمعنایی در هنر
نویسندگان
1 استادیار گروه فلسفه، دانشکده حقوق، الهیات و علوم سیاسی، واحد علوم و تحقیقات، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران.
doi
10.22059/jfava.2016.59639چکیده
هنرها در آفرینش، کاربرد، تفسیر و در نتیجه معنا از هم متفاوتند. دشواریِ دستیابی به معنا، اهمیت مطالعهی معنا و بیمعناییِ هنر را مضاعف میکند. زمانی معنا در واقعیتی جست و جو میشد که اثر هنری بازنمود آن بود، اما در هنر غیربازنمای معاصر، معنا همان رازی است که هستیِ هنر بر آن استوار است. اکنون جای بسی تأمل است که بدون معنا، هنر چگونه هستی میگیرد و چرا برخی بیمعناییِ هنر را تحسین میکنند وقتی هنوز چیستیِ آن را نمیدانند. در این پژوهش با استعانت از مطالعه و تحلیل دادههای برآمده از آرای فیلسوفانِ تأثیرگذارِ معاصر، تلاش میشود خاستگاه پندار بیمعنایی و راه حل آن در شناخته شدهترین نظریهها جستوجو شود. به نظر میرسد این که معناسازی پروژهای انسانی است، عامل رواج پندار بیمعنایی است، در حالی که تفسیرپذیری، تمایز میان این و آن اثر، تاریخ هنر، تمایز هنر و غیر هنر مواردی هستند که با لحاظ آنها نمیتوان معمای معنا را به بیمعنایی ختم کرد. وقتی هدف، جستوجوی معناست، تحقق بیمعنایی ممکن نیست و تفسیرپذیری، بقای اثر است. برای اثبات این ادعا میتوان به نظریههایی رجوع کرد که بیمعنایی را نفی معناداری نمیدانند. چالش اساسی نظریه سیستمی همین است که تجربهی بیمعنایی که همان نیستی است ممکن نیست.