کهنالگوی «سایه» در رمان روز و شب یوسف، اثر محمود دولتآبادی
نویسندگان
1 استادیار، گروه زبان انگلیسی، دانشکدۀ ادبیات فارسی و زبان های خارجی، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران.
2 استادیار، گروه ادبیات فارسی، پژوهشکدة تحقیق و توسعۀ علوم انسانی «سمت»، تهران، ایران.
doi
10.30487/jcp.2024.350285.1440چکیده
مقالۀ حاضر به بررسی رمان روز و شب یوسف به قلم محمود دولتآبادی میپردازد و میکوشد با کاربست آراء کارل گوستاو یونگ در باب ناخودآگاه جمعی و کهنالگوها خوانشی متفاوت از این رمان به دست دهد. در اندیشۀ یونگ، ناخودآگاهِ جمعیْ منبع انرژی روانی و مخزن تمامی خاطرات بشر است، و کهنالگوها نیز ساختارهای ذهنیِ جهانشمولی هستند که درکشان از رهگذر تفسیر نمادین رؤیاها، وهم و خیالها، اسطورهها و آیین و سنن حاصل میشود. یکی از مهمترین این کهنالگوها «سایه» است که از نظر یونگ بُعد اهریمنی و بهاصطلاح نیمۀ تاریک وجود به حساب میآید. این سایهْ همزاد فرد است و زمانی فرد به تعادل روانی و تکامل فرایند فردانیت میرسد که این سایه را در وجود خویش تصدیق و ادغام کند. اما یوسف (شخصیت اصلی در رمان دولتآبادی) راه انکار را پیش میگیرد و با فرافکنی ترس و تشویشهایش، کمکم به جایی میرسد که تشخیص توهم از واقعیت برای او دشوار میشود. بنابراین، رودررو شدن با سایه گرچه دشوار و شاید هم هولناک باشد، مرحلهای ضروری در مسیر بلوغ ذهنی و روانی است.