از دیرینه‌شناسی تا تبارشناسی: بحث در مشکله گسست/تداوم در روش‌شناسی میشل فوکو

نویسندگان

1 دانشیار پژوهشکده مطالعات سیاسی و روابط بین‌الملل و حقوق پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

2 کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس

doi
10.30465/os.2026.53737.2088
چکیده

مقاله حاضر به بررسی تحول روش‌شناختی در اندیشه فوکو، از دیرینه‌شناسی‌(archaeology) به تبارشناسی(genealogy) می‌پردازد. فوکو در ابتدا با رویکرد دیرینه‌شناختی، ساختارهای معرفتی و گفتمانی دوره‌ها‌ی تاریخی را تحلیل می‌کرد. در این رویکرد، تمرکز بر کشف قواعد ناپیدای تولید دانش، اپیستمه، و ساختارهای زبانی بود که حقیقت را ممکن می‌ساختند. اما به‌‌تدریج فوکو دریافت که این چارچوب از تبیین نقش قدرت در شکل‌گیری سوژگی عاجز است؛ از همین‌رو، با تأسی به نیچه، به تبارشناسی روی آورد که بر ستیز قدرت، سوژه‌سازی، و درهم‌تنیدگی دانش/قدرت تاکید دارد؛ در این تحلیل، مفاهیمی چون بدن، سوژه، و «تاریخ اکنون» به مرکز توجه می‌آیند.اما نکته‌ای که در این میان قابل تامل است، نسبت این دو رویکرد روش‌شناختی در اندیشه فوکو است. برخی بر این باورند که رابطه میان دیرینه‌شناسی و تبارشناسی از نوع گسست، و برخی بر تداوم و تحول روش‌شناختی فوکو تاکید دارند. مقاله حاضر بر آن است که با بررسی این دیدگاه‌ها، با بهره‌گیری از انگاشت ظرافت‌مند ژیل دلوز از اندیشه فوکو، به این بحث بپردازد که رابطه بین دیرینه‌شناسی و تبارشناسی نه گسست بلکه «تاخوردگی» است؛ یعنی یک پیوستار روش‌شناختی که در آن قدرت، دانش و سوژگی درهم‌تنیده‌اند.