نسبت وجودی جامعه و فرهنگ در حکمت متعالیه
نویسندگان
1 گروه مطالعات فرهنگی و ارتباطات، دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه باقرالعلوم (ع)، قم
doi
10.30473/pms.2025.71861.2097چکیده
رابطهی جامعه (ساختارهای سیاسی، اقتصادی، نژادی و فنی) با فرهنگ (معانی، اندیشهها، گرایشها و باورها) یکی از مسائل کلیدی مطالعات اجتماعی و فرهنگی است. نسبت فرهنگ و جامعه در علوم اجتماعیِ اروپایی عموما با دوگانگی و تضاد تعریف میشود که ریشهی آن را میتوان در لایههای فلسفی تفکر غربی نیز پیگیری نمود. این تلقی، جامعه را به قفس آهنین برای فرهنگ تبدیل میکند و فرهنگ را به ایدئولوژیِ سرکوبِ جامعه مبدل میسازد. مقاله پیشرو در پی هستیشناسی رابطهی فرهنگ و جامعه در خلال یک مطالعه تطبیقی نامتوازن است. از این رو دوگانگی فرهنگ و جامعه در اندیشهی اروپایی را مسئلهیابی کرده و از خاستگاه فکری حکمت اسلامی در پی راهی برای خروج از دوگانهانگاری مدرن است. حکمت متعالیه با تکیه بر نظریه «وحدت وجود» و نفی «ثنویت» میتواند راهی برای رهایی از این دوگانگی باز کند. بر مبنای نگاه وجودی حکمت متعالیه، فرهنگ امری وجودی است که در مرتبه خیال متصل (میان طبیعت و عقل) قرار گرفته است. وجود جامعه نیز ناظر به تعینات مادی حیات اجتماعی، در یک «حرکت جوهری» به مرتبهی فرهنگ میرسد و انسانها را در مرتبهی خیالِ جمعیِ متصل، متحد میسازد. نتیجه آنکه، نسبت فرهنگ و جامعه نه تقابلی، بلکه تشکیکی است. فرهنگ همان وجود برتر جامعه به حمل حقیقه – رقیقه است. فرهنگ در دستگاه حکمت متعالیه از درون جامعه بالیده میشود اما در مرتبه بالاتر، به کالبد سیاسی و اقتصادی جامعه، حیات میبخشد بدون آنکه آن را نفی یا سرکوب کند.