آرزوی رفتن به جهنم؛ توضیحی درباره یک داستان در بوستان سعدی
نویسندگان
1 استاد، گروه زبان و ادبیات عرب، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه رازی، کرمانشاه، ایران.
doi
10.22126/ltip.2025.3854چکیده
در داستان پنجم باب دوم بوستان، آمده است: مرا شیخ دانای مرشد شهابیکی آنکه در جمع بدبین مباششنیدم که بگریستی شیخ زارشبی دانم از هول دوزخ نخفتچه بودی که دوزخ ز من پر شدیکسی گوی دولت ز میدان ربود دو اندرز فرمود بر روی آبدوم آنکه در نفس خودبین مباشچو بر خواندی آیات اصحاب ناربه گوش آمدم صبحگاهی که گفتمگر دیگران را رهایی بدی که در بند آسایش خلق بود (سعدی، 1363: 171) در بیت پنجم، شیخ آرزو کرده است که کاش جهنم از وجود من پر شود تا جایی برای عذاب دیگران باقی نماند. این آرزوی شیخ که در قالب یک جمله استفهامی به منظور خواهش و تمنا آمده است از شطحیات عارفانهای است که با معیارهای مادی و دنیایی سازگاری ندارد و در یک فضای معنوی و عرفانی تفسیر مییابد[1]. از آنجا که چنین مضمونی در فرهنگ اسلامی و قرآنی وجود ندارد لازم است سرچشمههای فکری آن را در منابع ایرانی جستجو کنیم. این آرزو یادآور داستان زندگی بزرگمهر و به زندان رفتن اوست. . در این آرزو با وجود لطافت و والایی بینظیر، یک درک غلط و بشری از صفات حضرت حق دیده میشود. اینکه خداوند را دچار احساس کنیم تا به خواست ما عمل کند، نشانة این است که صفات انسانی را به خداوند نسبت دادهایم، صفاتی که توأم با احساس است و موجب تجدید نظر، بازنگری و در نتیجه تغییر موضع و تصمیم خداوند است. در داستانهای رایج بین مردم که گاه در مقام نصیحت گفته میشود آمده است: نابکاری آخرین شب زندگی را مهمان چوپانی بود. این چوپان هنگام صبح که با جنازة مهمان گناهکار خود روبرو میشود دست به دعا برمیدارد و میگوید: خدایا من در حد وسع و توان خود، یک گوسفند برای این مهمان ذبح کردم. توقع دارم تو هم از او به شایستگی پذیرایی کنی. فردای آن روز فرزندان میت در عالم رؤیا، پدر خود را در اثر توصیة چوپان، بخشوده از همة گناهان، در بهشت دیدند.