نسبت میان ساختار اجتماعی و فرهنگ در نظریۀ روبرت وُسنو و نقد آن از منظر اندیشۀ دکتر علی شریعتی

نویسندگان

1 کارشناسی ارشد فلسفه علوم اجتماعی، دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه تهران، تهران، ایران.

2 استادیار، دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه تهران، تهران، ایران.

doi
10.22059/jstmt.2025.397100.1800
چکیده

نسبت میان فرهنگ و ساختار اجتماعی، یکی از مسائل دیرپای جامعه‌شناسی است که همواره محل مناقشه بوده است: آیا شرایط اجتماعی خاستگاه فرهنگ‌اند یا خود فرهنگ نقشی مؤثر در تحولات ساختاری دارد؟ گروهی فرهنگ را پیامد ساختار می‌دانند و برخی آن را منشأ تغییر اجتماعی می‌شمرند. روبرت وسنو با رویکردی عینی به فرهنگ، آن را نه امری ذهنی، بلکه محصولی عینی و قابل مشاهده می‌داند و در چارچوبی نظری، پیوند ایدئولوژی و ساختار را تبیین می‌کند. با آنکه در نظریۀ او نقش عاملان انسانی و مقولۀ «نظم اخلاقی» نیز مدنظر است، اما در مجموع، اولویت با عوامل ساختاری است. در سوی دیگر، علی شریعتی رابطۀ میان فرهنگ و ساختار را دوسویه و دیالکتیکی می‌فهمد. او بر آن است که هم ساختار بر فرهنگ اثرگذار است و هم فرهنگ، قدرت دگرگونی ساختار را دارد. مقالۀ حاضر با تحلیل نظریۀ فرهنگی وسنو و نقد آن از منظر اندیشۀ دیالکتیکی شریعتی، نشان می‌دهد که نظریۀ وسنو علی‌رغم تلاش برای فراروی از نگاه‌های تقلیل‌گرایانه، همچنان بر رابطه یک‌سویه تأکید دارد، حال‌آنکه اندیشه شریعتی، تفسیری جامع‌تر از تعامل فرهنگ و ساختار ارائه می‌کند.