زیست‌هنر و فلسفه تفاوت: تحلیل آلبا در پرتو اندیشه دلوز و سیموندون

نویسندگان

1 گروه هنرهای تجسمی، دانشگاه هنر اصفهان، اصفهان، ایران.

doi
10.48308/kj.2026.242196.1373
چکیده

مقالۀ حاضر، با تمرکز بر اثر «آلبا» (خرگوش تراریخته درخشان اثر ادواردو کاک)، با به‌کارگیری نظریه «سوژۀ لاروی» ژیل دلوز، به بررسی امکان تحلیل ذهنیت غیرانسانی در هنر تراریخته می‌پردازد. مسئله اصلی این است که چارچوب‌های سنتی نقد هنری در تحلیل آثاری که در تقاطع هنر، علم و فلسفه قرار دارند ناکارآمد هستند و این پژوهش با هدف ارائه الگویی نظری برای تحلیل چنین آثاری انجام شده است. پرسش اصلی مقاله این است که چگونه می‌توان «سوژۀ لاروی» دلوز را به‌مثابۀ الگویی برای تحلیل ذهنیت غیرانسانی در هنر تراریخته به کار برد؟ این پژوهش با روشی ترکیبی و با رویکرد تفسیری-انتقادی، فلسفه دلوز (مفاهیم سوژۀ لاروی، زمان ارگانیک و شبه‌چیز) و سیموندون (مفاهیم فردیت‌یابی و غشا) را با زیست‌فناوری تلفیق می‌کند. یافته‌ها نشان می‌دهد که متابولیسم پروتئین فلورسنت سبز (GFP) در آلبا تجسم عینی یک «سوژۀ لاروی» است که، ازطریقِ بازتعریف رابطه ارگانیسم-محیط و حفظ تفاوت‌های گونه‌ای به‌مثابۀ یک شبه‌چیز، انسان‌محوری در هنر و فلسفه را به چالش می‌کشد و گذار هنر از قلمروی بازنمایی به عرصه زیست‌فناوری را محقق می‌سازد. این پژوهش ضرورت به‌کارگیری فلسفه‌های پساهگلی را برای تحلیل هنر معاصر اثبات می‌کند.