دیالکتیک استعلایی و هستی‌شناسی صدرایی

نویسندگان

1 هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی

doi
10.22054/wph.2008.6109
چکیده

در این مقاله نویسنده سعی دارد تا مطالعه‌ای تطبیقی را دربارۀ قابلیت‌های دو نظام فلسفیِ آسیایی و اروپایی در باب موضوعی خاص – یعنی قوۀ عقل – ارائه دهد، و از این طریق تأملی بر امکان گفت‌وگو میان سنت‌های فلسفی‌ای داشته باشد که تا به امروز پیشینه‌ای سخت و تسلیم‌نشدنی در این باره داشته‌اند. اگرچه پس از عصر روشنگری و با فیزیک نیوتنی و در فلسفۀ نقادی کانت، وحدت و کمال فاهمه توسط عقل فراهم می-شود، عملاً بر محدودیت و حدود قلمرو عقل نیز تأکید می‌گردد. «مغالطات»، «تعارضات جدلی» یا «آنتی‌نومی‌ها»، و «ایده‌ال عقل محض»، اعلان صریح شکست عقل در سه حوزۀ شناختِ حقیقتِ نفس، طبیعت، و خدا بودند، و «دیالکتیک استعلایی» به مثابه موقعیتی انتقادی معرفی شد که نشأت گرفته از تعالی و فراروی عقل بود. نتیجۀ گریزناپذیر چنین رویکردی، دوگانگی میان سوژه و ابژه، نومن و فنومن، و فاهمه و عقل است؛ و اخلاف کانت مجبور بودند تا بر چنین دوگانگی‌ای غلبه کنند. در فلسفۀ اسلامی – و به‌ویژه در فلسفۀ صدرایی – عقل، از سویی، مشتمل بر مراتب معرفت و در واقع مراتب «هستی» است و از سویی دیگر – بر خلاف سنت ارسطویی و کانتی – هیچ تعارضی میان مراتب و درجات شناخت نیست؛ بنابراین، «عقل» همچون شکلی از مراتب هستی و مطابق با آن معرفی می‌شود. اگر چه در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، اخلاف کانت – به‌خصوص هگل – تلاش خود را معطوف به حذف دوگانگی میان سوژه و ابژه و نومن و فنومن کردند، اما هیچ نظام فلسفی‌ای که بر اساس سنتی متافیزیکی شکل گرفته موفق نشده است که بر این معضل فلسفۀ نقادی غلبه کند. (فقط در میانۀ قرن بیستم بود که با پدیدارشناسی هوسرل و هرمنوتیک هایدگر دریچۀ جدیدی گشوده شد). نگارنده در این مقاله سعی دارد تا با مطالعه‌ای تطبیقی بین نظام فلسفی کانت و ملاصدرا، راهی را به جادۀ گفت‌وگو و مبادلۀ انتقادی آرا و عقاید میان دو سنت بزرگ فلسفی غرب و شرق بگشاید.