رئالیسم انتقادی لوکاچ و جایگاه هنر تحت لوای ایده‌های طبقه بورژوا

نویسندگان

1 دانشجوی کارشناسی‌ارشد فلسفه هنر، دانشگاه بوعلی سینا، همدان، ایران.

2 دانشیار گروه فلسفه هنر، دانشگاه بوعلی سینا، همدان، ایران

doi
10.22034/jpiut.2025.65861.4000
چکیده

دستگاه فکری بورژوایی به شدت انسجام گریز و از هم گسیخته است و این عدم انسجام، تنها یکی از پیامدهای سرمایه‌داری و روابط مبتنی بر روابط کالایی و بت‌انگاری آن است. از همین رو از نظر لوکاچ علی‌رغم تسلط ایده‌های طبقه بورژوا، تنها پرولتاریا است که به جهت جایگاه ویژه اجتماعی‌اش، توانایی شناخت کلیت سیستم را دارد و می‌تواند به مثابه سوژه انقلاب عمل کند. در این دستگاه فکری هنر جایگاهی شناخت شناسانه دارد و رئالیسم انتقادی نیز به مثابه برجسته‌ترین نظریه هنری لوکاچ، صرفا در این فرایند خود آگاهی پرولتاریا و انکشاف لحظه انقلاب قابل معنا است. نویسنده رئالیست که بازتاب دهنده تمامیت و فرهنگ جوامع بورژوایی است، همان سوژه پرولتاریا است که روند به خودآگاهی رسیدن را طی می‌کند و با خلق آثار زیبا و بازتاب واقع‌گرایانه تمامیت، پرولتاریا را جهت انکشاف و فهم تضادهای جوامع سرمایه‌داری و همچنین درک جایگاه خود در مقام نیروی اجتماعی یاری می‌رساند. در این پژوهش با گردآوری اطلاعات و داده‌های کتابخانه‌ای و با روش توصیفی – تحلیلی، به این سوال پاسخ داده‌ایم اگر ایده‌های مسلط، ایده‌های طبقه بورژوا است، پرولتاریا چگونه می‌تواند به شناخت کلی برسد و دست به تغییر و تحول مناسبات بزند؟ همچنین نویسندگانی که متعلق به طبقه بورژوا هستند چگونه به درک و شناخت کلیت نایل شده‌اند؟ در حالی که از نظر لوکاچ شناخت کلیت برای این طبقه ناممکن است.