مفهوم تجربه نزد هگل و وایتهد: شناخت و فراشناخت

نویسندگان

1 دانشجوی دکتری، گروه فلسفه، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران

doi
10.22034/jpiut.2022.52427.3279
چکیده

بحث از تجربه نزد هگل و وایتهد با یک مبنای اساسی و شبیه به­‌هم، مطرح اما در دو مسیر کاملاً متفاوت بسط می­یابد. مبنای این دو فیلسوف در مورد تجربه گره زدن بحث از آن به چیستی هستی است؛ هر چند این موضوع نیز به‌­رغم شباهت‌­هایی که میان­شان هست، متفاوت می­‌نماید. هگل واقعیت را در صیرورت می‌­داند تا روح به مرحلۀ نهایی خود برسد. بنابراین تجربه را در این ساختار مورد توجه قرار داده و معنا و مفهومی در حوزۀ شناخت برای آن قائل می­‌شود. وایتهد نیز به صیرورت قائل است اما به روح قائل نیست و هر چه به ­تجربه دربیاید را واقعیت می­‌داند. بنابراین مفهوم تجربه نزد او از حوزۀ شناخت بیرون می­‌رود. ما در بررسی و تحلیل تجربه میان این دو فیلسوف با اینکه حضور مبنای مشترک را همه‌­جا می‌­توانیم دریابیم، اما می­‌بینیم در بیشتر موارد این دو از هم متمایز می­شوند و این موضوع به علت فهم متفاوت هر یک از تجربه است. ما در تحقیق حاضر سعی کرده‌­ایم با مبنا قرار دادن مفهوم و ویژگی­های تجربه میان هگل و وایتهد و با استفاده از آثاری که توانستیم مطالعه کنیم، در پاسخ به این پرسش که: «اگر آنچه از تجربه نزد هگل و وایتهد می­‌توانیم دریابیم را در برابر هم قرار دهیم، چه چیزی به‌­دست خواهیم آورد؟» ضمن نشان دادن وجوه «شباهت» و «تفاوت» را میان این دو فیلسوف به این نتیجه برسیم که «وایتهد در بحث تجربه از هگل عبور کرده است».