مقایسه هستیشناسی مارتین هایدگر و ژیل دلوز از بعد اجتماعی: فوگ در برابر ریتورنلو
نویسندگان
1 دانشیار گروه پژوهش هنر، دانشگاه سمنان. ایران
doi
10.22034/jpiut.2024.60234.3687چکیده
هدف این مقاله ایجاد پیوند میان هستیشناسی و فرمهای موسیقایی است. برای رسیدن به این هدف، هستیشناسی بنیادین هایدگر در برابر هستیشناسی تفاوت دلوز قرار گرفته تا بتوان از امکانات این تقابل استفاده کرد. در این مقاله با روش توصیفی_ تحلیلی و رویکرد تطبیقی تلاش شده دو نوع هستیشناسی بنیادین هایدگر و هستیشناسی تفاوتِ دلوز را با تطبیق بر دو فرم موسیقیایی توضیح دهیم: یکی فوگ و دیگری ریتورنلو. بدینترتیب جهان هایدگر فوگی است که با وجود تمام تنوعهای اجرای یک سوژه اصلی موسیقیایی (یا یک صدای واحد)، همان را عرضه میکند. هستی در این نگرش همگون و بیتکوین است. تفاوت در این طرز تلقی پدیده درجه دوم نسبت به هستی در نظر گرفته میشود. در این هستیشناسی و مفاهیم وابسته به آن، تجارب دیگری شدن، جنبش سوژهای، سوژهشدن با توجه به قلمروزدایی، امکان مشارکت فعال افراد در سرنوشت همگانی، امکان تغییر و اصلاح شیوه زندگی افراد با محدودیت روبرو میشود. جهان دلوزی با توسل به ریتم و فرم موسیقایی ریتورنلو متفاوتترین افراد را در هستیشناسیاش، گِردِ هم میآورد. طوریکه در عین حال که آنها با هم هماهنگ میشوند، تفاوتهای تنالیتهایشان حفظ میگردد. هستی همان تفاوت است. در هستیشناسی دلوز با امکان قلمروگریزی راه را بر جنبش سوژهای بازست. جنبش سوژهای در جامعه مبتنی بر ریتم و ریتورنلو تغییراتی در فرد و مناسبات اجتماعی ایجاد میکند که میتوان در آن انتظار مشارکت فعال برای تعیین سرنوشت همگانی افراد را داشت. سوژه شدنها معطوف به تغییر روابط اجتماعی و اصلاح اختلالات اجتماعی است. مشروط به این جامعهای ایجاد میشود که افراد در آن، میتوانند شیوه زندگی خودشان را اصلاح کنند. نتایج این خوانش و پیوند، کارکرد متفاوت اجتماعی هستیشناسی دو متفکر را نشان میدهد.