استحالۀ زبان و پرسوناژ در ادبیات نمایشیِ ساموئل بکت
نویسندگان
1 استادیار، گروه زبان و ادبیات فرانسه، دانشگاه تبریز، ایران
doi
10.22034/jpiut.2022.52720.3332چکیده
آغاز دهۀ پنجاه در سدۀ بیستم میلادی تولد ادبیات نمایشی (اوژن یونسکو، 1950، آوازهخوان طاس) از جنس دگر و تفسیرگریزیاست که رویکردی تازه به ادبیات و نمایشنامهنویسی دارد. این جریان ادبی مدرن، ضمن گسست عمیق با تئاتر بورژوایی سنتی، بیش از آنکه به بازنمود خود واقعیت بسندهکند، سعی در ترجمان قهقرا و ابتذال زبانِ بیان آن را داشت. البته این مسئله متاثر از نابودی ارزشهای کهن انسانی- اومانیستی بود که در محافل ادبی (بویژه دایرۀ تئاتر آبزورد) منجر به طرح سئوال اساسی و فلسفی زیر گردید: آیا هستی نامفهوم و بیمعنا شده و زندگی دیگر ارزش زیستن ندارد؟ شایان ذکر است، اتفاقات تکاندهنده سیاسی – اجتماعی و بینشی در فاصله سالهای 1945 - 1939 در ممالک غربی اندیشۀ انسان معاصر را عمیقاً تحت تاثیر قرارداده و سمت و سویی بسی متفاوتتر از قبل در ساختار فکری- ادبی و فلسفی او بوجود آورد. در این میان، ساموئل بکت، ادیب شهیر فرانسوی زبان ایرلندی الاصل، در آثار نمایشی خود از دیگر درامنویس دورۀ یادشده (اوژن یونسکو، آرتور آداموف و ژان ژنه) پا فراتر گذاشته و با نگاهی عمیقاً فلسفی موضوع کلان ذات بنیادین «بشر در هستی» را نشانه رفته و همه دغدغه او گواه این امر مهم معرفتشناختی است که انسان در زندگی «احساس تنهایی و بیچیزی» میکند. در این پژوهش بر آن هستیم تا در موضوع ساختارشکنی و استحالۀ زبان و پرسوناژ در آثار نمایشی ساموئل بِکت، از ورای سه اثر شهیر در انتظار گودو، پایان بازی و روزهای خوش تأملی داشته باشیم؛ ادبیاتی که از هر ابزار زبانی و نمایشی ممکن بهره جسته تا مسئله پدیدارشناختیِ بیمعنایی هستی را با بیانی مضحک و طنزآمیز، ولی دردناک به روی صحنه نمایش ببرد..