روشنگری و سلطه: نقدی بر تحلیلهای فوکو از گفتمان رهاییبخش روشنگری
نویسندگان
1 استادیار گروه فلسفه، دانشگاه شهید بهشتی، تهران، ایران
doi
10.22034/jpiut.2022.49442.3082چکیده
میشل فوکو عمدتاً به عنوان یکی از چهرههای معاصر جنبش ضد روشنگری شناخته میشود. تحلیلهای او از نوعی خودفریبی در نهادهای سیاسیاجتماعیِ بهمیراثرسیده از روشنگری پرده میدارد که به دلایلی بهظاهر موجه و انساندوستانه، شرایط سلطه و انقیاد را بیش از پیش تسهیل میکنند. در این مقاله، قصد دارم با تکیه بر آرای چندتن از منتقدان اصلی فوکو، از جمله ریچارد رورتی، یورگن هابرماس و مایکل والزر نشان دهم که به رغم تلاش فوکو برای پرهیز از هرگونه توسل به مفاهیم هنجارینی چون حقیقت، رهایی، اصلاح و پیشرفت، در لایههای زیرین تحلیلهای او بایستگی چنین ارزشهایی پیشفرض گرفته میشود و او خواه ناخواه از یک «هنجاریت پنهان» سود میبرد. مفهوم «قدرت» در تحلیلهای او میان دلالتی خنثی و توصیفی از یک سو، و دلالتی منفی و سرزنشبار از سوی دیگر، در نوسان است و هراس از مقید شدن به موضع مشخصی که ناآگاهانه گرفتار معنای همهشمول قدرت باشد، فوکو را از تفکیک این دو دلالت ناهمگون بر حذر میدارد. نشان خواهم داد که این ابهام مفهوم قدرت، در نهایت باعث میشود فوکو در ارزیابی نقش رهاییبخش برخی از نهادهای روشنگری مرتکب نوعی یکجانبهنگری و بیانصافی شود.