واکاوی نگرش دلوز درباره هستی انسان و نسبت آن با مخاطب در هنر تعاملی

نویسندگان

1 دانشیار گروه پژوهش هنر، دانشکدۀ هنر، دانشگاه الزهرا (س)

2 دانشجوی دکتری فلسفه هنر، واحد تهران مرکزی، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران. ایران

3 دانشیار گروه فلسفه، واحد تهران مرکزی، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران

4 دانشیار گروه فلسفه هنر، واحد تهران مرکزی، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران. ایران

doi
10.22034/jpiut.2020.40279.2586
چکیده

گفتمان هنرهای خلاق تعاملی، سبب تغییر رویکرد مفهوم مخاطب هنری از نظاره­گری بی­کنش و منفعل به آفریننده­ای تعامل­گر و پویا بوده است که از منظر فلسفۀ پست­مدرن نگاهی قابل تأمل به انسان، بشمار می­آید. افادات ژیل دلوز به فلسفه، از جسمانی­ترین رویکرد­ها به حیات انسان است که با نکته­پردازی­های خلاقانۀ وی می­تواند ابزار تحلیلی کارآمدی برای بررسی نقش و شناخت واکنش­های انسانی بشمار رود. اصطلاحاتی از قبیل صیرورت، ریزوم و بدن بدون اندام در شناخت رفتارهای انسانی که از سوی دلوز مطرح شده می­توانند در تحلیل رفتارهای مخاطب بکار روند. در این مقاله به این پرسش­ها پرداخته­ایم که آیا هنر تعاملی می­تواند ترجمان هنری صیرورت باشد و این­که انتخاب­های پیش­روی مخاطب چگونه با تعاریف بدن بدون اندام و ریزوم مرتبط می­شوند. در شیوۀ پژوهش، اطلاعات مورد نیاز از منابع کتابخانه­ای و دیجیتال استخراج و سپس با به کارگیری این مستندات، جایگاه مخاطب به روش تحلیلی- توصیفی با رویکرد دلوزی تشریح شده­اند. در نهایت به این نتیجه نزدیک شده­ایم که بنابر تعریف بدن بدون اندام، مخاطب هنر تعاملی با مجموعه­ای از بالقوگی­های منحصر به فرد روبه­رو است که انتخاب از میان آن­ها، روند شکل­گیری اثر هنری را به شیوه­ای بی­قاعده و ریزوم­گونه هدایت می­کند که این اثر در طی مسیر و در لحظه به ظهور می­رسد و همواره میان قوه و فعلیت قرار دارد و در نهایت این تعریف با عبارت فلسفی صیرورت از دیدگاه دلوز، همسان است.