واکاوی انسجامگرایی و مبناگرایی در نظریات حقوقی: تحلیل موردی «نظریه جرمانگاری»
نویسندگان
1 استادیار، گروه حقوق جزا و جرمشناسی، دانشکده معارف اسلامی و حقوق، دانشگاه امام صادق علیهالسلام، تهران، ایران.
doi
10.30497/law.2022.242564.3189چکیده
مساله مهمی که در تحلیل مبانی نظری حقوقی مورد غفلت قرار گرفته، تحلیل معرفتشناختی و توصیف ساختار نظری این علم است. به اعتقاد برخی حقوقدانان، دانش حقوق دانشی است مستقل که مفاهیم و مبانی خویش را خود تعریف میکند؛ در مقابل برخی دیگر معتقدند که حقوق و شاخههای آن علیرغم استقلال روشی، در تعریف و تبیین مفاهیم و مبانی بنیادین خود، به ناچار ملتزم به تبعیت از تعاریف ارائه شده از سوی سایر علوم است. با تعریفی که نظریههای توجیه از ساختار دانش ارائه کرده اند، گروه نخست در دایره «انسجامگرایان» قابل توصیف اند و گروه دوم را میتوان بر اساس معیارهای «مبناگرایان» مورد تحلیل قرار داد. در این مقاله کوشش شده تا ابتدا جلوههایی از رویکردهای انسجامگرایی و مبناگرایی در تئوریهای حقوقی واکاوی و ارزیابی شود و سپس تاثیر اتخاذ هر یک از این دو رویکرد در تحلیل نظریه جرمانگاری مورد مداقه قرار گیرد. از آنجا که نظریههای جرمانگاری متکفل حمایت از ارزشهای اساسی جامعه و تنظیم رابطه قهرآمیز دولت و انسان، «تحدید» یا «حمایت» از «آزادی»های افراد از طریق استفاده از «قدرت» و قوه قاهره است، تحلیل ساختار معرفتشناختی آن دارای آثار و ابعاد شایان توجهی است. نتیجه آنکه اگر با رویکرد انسجامگرایانه ساختار جرمانگاری تحلیل شود، ایراداتی نظیر «فقدان درون داد»، «تسلسل نامتناهی» و چالشهای توجیه گزارههای برون حقوقی بروز خواهد کرد. در مقابل، تحلیلِ مبناگرایانه جرمانگاری موجب میشود تا علاوه بر «توجیه پایههای غیرحقوقی جرمانگاری» و «تبارشناسی هر نظریه جرمانگاری»، بتوان نظریه «محدودیتهای اخلاقی حقوق کیفری فاینبرگ» را فاقد توجیه قلمداد کرد و مردود دانست.