هستیشناسی ابژههای داستانی با نگاهی به رای اینگاردن
نویسندگان
1 دانشجوی دکتری فلسفه، دانشگاه تبریز
doi
10.22034/jpiut.2019.33909.2338چکیده
ابژههای داستانی مانند «سیمرغ» و «رستم» یا «هملت» و «هلمز» همواره برای منطقدانان و نظریهپردازان ادراک گرفتاری آفریدهاند. ریشۀ گرفتاری در اینجا است که از سویی دربارۀ این ابژهها میاندیشیم یا دربارۀ آنها گزارههایی صادق پیش مینهیم و از سوی دیگر ناتوانایم از این که آنها را در جهان پیرامون خود بیابیم و نشان دهیم. بدینسان گروهی بر آن هستند که به هیچ رو چیزی همچون ابژههای داستانی در کار نیست و تنها فریبی زبانی ما را به پذیرش آنها وامیدارد. با این همه گروهی دیگر، که خود را از پذیرش این ابژهها ناگزیر مییابند، در پی آن بودهاند تا شیوۀ هستی آنها را بررسی کنند. اینان یا ابژههای داستانی را ابژههایی انتزاعی و ایدئال شمردهاند یا ابژههایی ممکن یا حتی ابژههایی ناموجود. با این همه، کار هر دو گروه با گرفتاریهایی رویارو بودهاست. در این میان، اینگاردن گره کار را در این میبیند که هستیشناسان تاکنون یکی از نحوههای ممکن هستی را نادیده گرفتهاند. بدینسان، او به بازنگری در نحوههای هستی میپردازد و از این رهگذر، هم برای ابژههای داستانی جایی باز میکند هم برای آثار هنری و دیگر ابژههای فرهنگی. او ابژههای داستانی را دارای نحوۀ هستی محضاً قصدی میشمرد. بدین معنا که هستی آنها، گرچه متعالی از آگاهی است، از جهات گوناگون به کنشهای آگاهی وابستهاست. در این نوشته نخست از نگرشهای پیشین یاد میکنیم و سپس رای اینگاردن را پیش مینهیم.