بوطیقای روایت در داستان یک سرخپوست در آستارا از بیژن نجدی

نویسندگان

1 استاد گروه زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه علّامه طباطبایی

2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه علّامه طباطبایی

doi
10.22059/jpl.2013.35889
چکیده

در بوطیقای ارسطو، هنر و ادبیّات، محاکات و تقلیدی از واقعیّت تلقّی می‌شد و تمام اجزای اثر ادبی، بازنمودی عینی در عالم واقع داشت و عناصر شکل‌دهندة داستان، ‌همان‌هایی بود که هر روزه با آنها در تعامل هستیم. با تئوری‌‌‌‌پردازی‌های فردینان و سوسور و رومن یاکوبسن و شکل‌گیری رهیافت‌های جدید ـ مانند ساختارگرایی ـ‌ بوطیقایی پدید آمد که ادبیّات را نه تقلید از واقعیّت، بلکه برساختن دنیایی متفاوت با عالم واقع معرّفی می‌کند که در آن اجزا به‌گونه‌‌‌‌ای کنشگرانه در ارتباطی دیالکتیک با همدیگر، کلّیّت متن ادبی را شکل می‌دهند. نگارندگان این مقاله کوشیده‌اند با تکیه بر شالوده‌های نظری زبان‌شناختی و رهیافت ساختارگرایی، تمایز میان بوطیقای ارسطویی و بوطیقای جدید در معنای سوسوری آن را در داستان یک سرخپوست در آستارا از مجموعة داستانیِ دوباره از همان خیابان‌ها از بیژن نجدی بکاوند و این نکته را تبیین کنند که چگونه بوطیقای جدید، می‌تواند متنی ادبی را همواره متعلّق به اکنون ـ و نه به تاریخ پیوسته ـ نشان دهد.