مارگارت آرچر: مورفوژنز فرهنگی و عاملیت
نویسندگان
1 دانشیار، دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه یزد، یزد، ایران
doi
10.30471/mssh.2025.11080.2650چکیده
چکیده گستردهمقدمه و اهداف: مارگارت آرچر با تمرکز بر عاملیت، فرهنگ و ساختار و با تأکید بر تعاملات پیچیده این سه حوزه، چشماندازی متمایز برای تحلیل مسائل اجتماعی و فرهنگی ارائه میکند. او با اتخاذ رویکردی تلفیقی، میان مقولههای ساختار، فرهنگ و عاملیت تمایز قائل میشود و براساس اصل «دوگانهانگاری تحلیلی» توضیح میدهد که این سه ساحت، ماهیتهای مستقل اما از نظر علّی وابسته به یکدیگرند. چهارچوب اصلی آرچر، یعنی «مورفوژنز فرهنگی» یا تکوین شکل فرهنگی، فرآیند تغییر و ثبات در فرهنگ، ساختار و عاملیت را در بستر زمان توضیح میدهد و نشان میدهد چگونه تعامل طولی میان ساختارهای پیشین و کنشهای انسانی میتواند به تحول یا بازتولید پدیدههای اجتماعی منجر شود. در اندیشه او، ساختار متشکل از موقعیتها، نقشها، قدرت، منافع و روابط مادی است؛ فرهنگ شامل باورها، معانی و قضایای معرفتی میشود؛ و عاملیت قلمرو تصمیم، کنش و بازاندیشی انسانی را تشکیل میدهد. او با بهرهگیری از رویکرد شناختی، فرهنگ را به دو سطح افکار سازگار و ناسازگار تقسیم میکند و نشان میدهد که کنشگران چگونه در تعاملات فرهنگی−اجتماعی خود بر یکدیگر اثر میگذارند و میتوانند مورفوژنز را رقم بزنند. هدف پژوهش حاضر تحلیل چندسویه نظریه آرچر و بررسی قابلیت آن در مطالعه پدیدههای اجتماعی و فرهنگی انقلاب مشروطه ایران است. انقلاب مشروطه، بهعنوان یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران، صحنه بروز گفتمانها، منازعات فرهنگی و تلاشهای جمعی برای اصلاحات سیاسی و اجتماعی بود. نوآوری این پژوهش در کاربرد نظریهای غربی بر یک تجربه تاریخی−اجتماعی ایرانی است تا از این رهگذر، ابعاد تازهای از پویاییهای فرهنگی و ساختاری مشروطه آشکار و محدودیتهای این نظریه نیز مشخص شود.روش تحقیق: تحقیق حاضر با روش توصیفی−تحلیلی تدوین شده است. در این روش به توصیف دقیق یک پدیده یا موضوع پرداخته میشود و سپس به تحلیل و تبیین دلایل و روابط بین عناصر آن پدیده میپردازند. درواقع، روش تحقیق حاضر، روشی ترکیبی شامل دو رویکرد توصیفی و تحلیلی است. از این رو، در تحقیق حاضر، ابتدا چهارچوب نظری آرچر از زوایای متعدد تدوین شد. سپس منابع تاریخی مرتبط با انقلاب مشروطه، از جمله کتابها، مقالات بررسی و اطلاعات دقیق درباره رویدادها، افراد، گروهها و ایدههای مرتبط با مشروطه جمعآوری شد و با گزارههای کلی نظری آرچر انطباق داده شد تا نشان داده شود چگونه مفاهیم نظریه آرچر میتوانند به فهم بهتر پویاییهای انقلاب مشروطه کمک کنند. در این روش، تلاش شد تا با استفاده از شواهد تاریخی و مفاهیم نظری، یک استدلال منسجم و قانعکننده ارائه شود. در این راستا، تحلیلها بر تعامل میان عاملیت انسانی و ساختارهای فرهنگی و سیاسی انقلاب متمرکز شد تا فرآیندهای مورفوژنز و مورفوستازیس فرهنگی−ساختاری به وضوح تبیین شوند. همچنین، تلاش شد روابط میان گروههای مختلف اجتماعی و ائتلافهای موقت آنها با عناصر ساختاری و فرهنگی بررسی شود تا نشان داده شود چگونه همگراییها و تضادها در شکلگیری نتایج انقلاب نقش داشتند. به این ترتیب، تحقیق حاضر نهتنها به توصیف رویدادها، بلکه به فهم سازوکارهای عمیق تغییرات فرهنگی و ساختاری در چهارچوب نظریه آرچر میپردازد و یک استدلال منسجم و قانعکننده ارائه میکند.نتایج: انقلاب مشروطه ایران را میتوان در چهار مرحله از منظر مورفوژنز فرهنگی آرچر تحلیل کرد. این انقلاب نمونهای از تعامل پیچیده میان عاملیت انسانی و ساختارهای فرهنگی و اجتماعی بود. مرحله اول، شامل شکلگیری نارضایتیهای فرهنگی و اجتماعی است. ناکارآمدی ساختار سلطنت و تضاد میان ایدههای نوگرایانه و فرهنگ سنتی، زمینه را برای ورود عاملیت انسانی به عرصه تغییر فراهم کرد. در واقع، این انقلاب با اتحاد موقت گروههای سنتی (روحانیون، ایلات) و مدرن (روشنفکران، تجار) در پاسخ به ناسازگاریهای ساختاری (استبداد، نفوذ خارجی) و فرهنگی (سنت در برابر تجدد) آغاز شد؛ مرحله دوم، سازماندهی عاملیتها و شکلگیری گروههای ذینفع فرهنگی و سیاسی بود؛ روشنفکران ایدههای نو را از طریق شوراها، انجمنها و مطبوعات ترویج دادند و با روحانیون مشروطهخواه همصدا شدند و تلاش کردند حمایت گروههای اجتماعی و اقتصادی را جلب کنند. در این مرحله، کنشگران با بازتفسیر و بازترکیب عناصر فرهنگی موجود، آگاهی تأملی متفاوت این گروهها، از فراتأمل تا تأمل خودمختار و تأمل ارتباطی، موجب کنشهای جمعی همچون تحصنها و فتح تهران شد؛ مرحله سوم با اوجگیری بحران و منازعات ساختاری مشخص میشود؛ تضاد میان سلطنت و گروههای متحد باعث شد ائتلافها و کشمکشهای قدرت فرهنگی−سیاسی شدت گیرد و محدودیتهای عاملیت انسانی برای ایجاد تغییر عمیق آشکار شود؛ مرحله چهارم، شکلگیری نتایج و پیامدهای نهایی بود؛ قانون اساسی تصویب شد و ساختارهای نوظهور فرهنگی و سیاسی تثبیت نسبی یافتند؛ اما بسیاری از عناصر فرهنگ سنتی حفظ شدند. به همین دلیل، بهجای تحقق مورفوژنز عمیق، صرفاً مورفوستاز فرهنگی رخ داد و تغییر بنیادین در نظم فرهنگی−سیاسی حاصل نشد. در مجموع، انقلاب مشروطه نشان میدهد که حتی با کنش جمعی و اتحاد موقت گروههای سنتی و مدرن، تثبیت تغییرات ساختاری و فرهنگی مستلزم همگرایی پایدار، نهادسازی قوی و درونیسازی ایدههای مدرن در سطح اجتماعی است.بحث و نتیجهگیری: انقلاب مشروطه ایران نمونهای روشن از تعامل پیچیده میان عاملیت انسانی و ساختارهای فرهنگی و اجتماعی است. اگرچه گروههای مشروطهخواه توانستند اتحاد موقت شکل دهند و مجلس و قانون اساسی را برقرار کنند، این دستاوردها عمدتاً در سطح نهادی و نمایشی باقی ماند. ائتلافها تنها در مرحله کنش جمعی اولیه موفق بودند و هرگز به عاملیت جمعی پایدار تبدیل نشدند. اختلافات ایدئولوژیک میان روحانیون، روشنفکران و تجار، فقدان طبقه متوسط مستقل، نهادهای مدنی قوی و ذهنیت شهروندی باعث شد که تغییرات ساختاری نتواند در سطح واقعی قدرت تثبیت شود و سلطنت استبدادی، با وجود ظاهر مشروطه بازتولید شود. در سطح فرهنگی نیز، ایدههای نوین مشروطه همچون حاکمیت قانون، تفکیک قوا و حقوق شهروندی وارد گفتمان رسمی شدند؛ اما جامعه نتوانست آنها را درونی کند. روابط شخصیگرا، وفاداری قبیلهای و ذهنیت رعیتی همچنان غالب ماند و تنها پوششی مدرن بر ساختارهای سنتی ایجاد شد. براساس نظریه آرچر، این وضعیت نمونهای از مورفوستاز فرهنگی−ساختاری است. تغییرات اولیه و ظاهر نهادی تحقق یافت؛ اما تحول عمیق و پایدار در نظم اجتماعی و فرهنگی رخ نداد. تحلیل مشروطه از منظر آرچر نشان میدهد که مورفوژنز واقعی مستلزم وجود عاملیت جمعی پایدار، همگرایی فرهنگی−ساختاری و پشتیبانی گسترده اجتماعی است. بدون این عوامل، انقلابها ممکن است صرفاً دستاوردهای سطحی و موقت داشته باشند؛ درحالیکه ساختارها و فرهنگ سنتی با پوششی نوین بازتولید میشوند؛ همانگونهکه تجربه مشروطه به روشنی نشان میدهد.تقدیر و تشکر: نویسنده از تمامی استادان، پژوهشگران و منابع علمی مورد استفاده در تحقیق حاضر، و همچنین، از هیئت تحریریه مجله صمیمانه سپاسگزاری میکند.تعارض منافع: نویسنده تأیید میکند که هیچگونه تعارض در تهیه و نگارش این مقاله وجود ندارد.