بررسی و تحلیل نظریه مثل و جایگاه آن از دیدگاه افلاطون و ملاصدرا
نویسندگان
1 دانشیار فلسفه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس
2 دانشجوی دکتری فلسفه دانشگاه تربیت مدرس.
doi
چکیده
نظریه مثل افلاطونی بخشی از نظریه جامع وی در باب معرفت است. نظریه معرفت افلاطون بر سه رکن اصلی استوار است:1- وجود مثل بهعنوان ذوات عینی و حقایق معقول؛ 2- وجود پیشین نفس (قدم نفس) بهعنوان حقیقتی معقول و از سنخ مثل؛ 3- علم پیشین نفس به این حقایق معقول. این نظریه مستلزم وجود شکافی غیر قابل توجیه بین حقایق معقول و امور محسوس است, شکافی که افلاطون خود در آثارش نتوانست به نحوی قابل قبول آن را بر طرف نماید و حتی پس از افلاطون نیز فیلسوفان بعدی از جمله ارسطو در رفع این شکاف دچار مشکل شدند. ملاصدرا اولین فیلسوفی است که بر اساس اصل تشکیک وجود توانست تا شکاف افلاطونی بین حقایق معقول و امور محسوس را از میان بردارد. وی هر چند در آثار خود به وجود عقول عرضی که مادون عقول طولی و مافوق عالم مادی میباشند اشاره کرده و بر وجود این عقول براهینی نیز اقامه میکند, اما به هیچ وجه نباید ادعا کرد که وی نظریه مثل افلاطونی را پذیرفته است. زیرا نظریه مثل بهعنوان بخشی از نظریه معرفت افلاطون دارای لوازم و پیشفرضهایی است که ملاصدرا به هیچ وجه در فلسفه خود این لوازم و پیشفرضها را نمیپذیرد. از جمله این لوازم میتوان به قدم نفس و علم پیشین نفس به حقایق معقول اشاره کرد. از نظر ملاصدرا نفس انسانی امری جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است. که بر اثر حرکت جوهری در سیر تکاملی خود میتواند به مرتبه حقایق معقول نایل شده و به آن حقایق علم پیدا کند. بنابراین از نظر ملاصدرا و برخلاف افلاطون معرفت از سنخ تأسیس است و نه تذکر.