فهم فلسفۀ سیاسیِ افلاطون براساس نظریۀ استعارۀ مفهومی( مطالعۀ موردی: همپرسۀ پولی‌ته‌ئیا)

نویسندگان

1 دانش آموختۀ دکتری علوم سیاسی، دانشگاه فردوسی، مشهد، ایران

2 دانش آموختۀ دکتری علوم سیاسی، دانشگاه فردوسی، مشهد، ایران

doi
10.30471/mssh.2025.11017.2643
چکیده

چکیده گستردهمقدمه و اهداف: دیدگاه سنتی، استعاره را صرفاً یک آرایه ادبی و مربوط به حوزه زبان مجازی می‌دانست؛ اما با انتشار کتاب استعاره‌هایی که با آنها زندگی می‌کنیم توسط لیکاف و جانسون در نیمه دوم قرن بیستم، تحولی اساسی در این مفهوم رخ داد. این نظریه جدید، استعاره را نه یک مسئله زبانی، بلکه سازوکاری بنیادین برای اندیشیدن معرفی می‌کند که در آن از حوزه‌های ملموس و آشنا (حوزه مبدأ) برای درک حوزه‌های انتزاعی و ناآشنا (حوزه مقصد) استفاده می‌شود. در این نظریۀ جدید استعاره در زبان تنها به‌عنوانِ ادامۀ آگاهانۀ سازوکاری ناآگاهانه دانسته شد که در مغز انسان و نظام مفهومیِ ذهن ریشه دارد. استعاره، یعنی نگاشت از حوزۀ مبدأ (که ملموس و تجربی است) به حوزۀ مقصد (که ناآشنا و انتزاعی است) بخشی مهم از سازوکارِ شناختیِ نظام مفهومیِ انسان است و تأثیری مستقیم در شناخت بشر ایفا می‌کند.این پژوهش با بهره‌گیری از این چهارچوب نظری، به بازخوانی فلسفه سیاسی افلاطون در هم‌پرسۀ پولی‌ته‌ئیا می‌پردازد. پرسشِ اصلی این است که هسته مفهومیِ فلسفه سیاسی افلاطون بر چه استعارهایی استوار است؟ فرضیه پژوهش آن است که درک افلاطون از «پولیس» براساس استعارۀ پولیس به‌مثابه بدن انسان شکل گرفته و متأثر از پزشکی یونان باستان است.این بازخوانیِ شناختی، لایه‌های پنهان اندیشه افلاطون را آشکار می‌کند؛ اما باید توجه داشت که این تحلیل، خوانش‌های متافیزیکی سنتی را تکمیل می‌کند و نباید آن‌ را جایگزینی برای آن نظریات سنتی در نظر گرفت. هسته فلسفۀ افلاطون بر مبانیِ هستی‌شناختی استوار است و پزشکی یونان صرفاً به‌عنوان ابزاری شناختی برای تجسم مفاهیم انتزاعیِ سیاسی به کار می‌رود.روش: متافور، از ریشه یونانی metaphora به‌معنای «انتقال معنا»، در دیدگاه سنتی صرفاً یک ابزار ادبیِ آگاهانه برای زیباسازی زبان تلقی می‌شد که تنها در ادبیات کاربرد داشت. این نگاه، متأثر از افلاطون و ارسطو، استعاره را امری حاشیه‌ای و جدا از اندیشه و زبان روزمره می‌دانست. در این دیدگاه عمدتاً زبان ادبیات و زبان علم و فلسفه از یکدیگر جدا بوده و استعاره به‌عنوانِ برجسته‌ترین آرایۀ ادبی زبانِ مَجازیِ شعر و سخن‌وری دانسته می‌شد.اما «نظریه معاصر استعاره» در چهارچوب زبان‌شناسیِ شناختی، به رهبری لیکاف و جانسون، این دیدگاه را به چالش کشید. از این منظر، استعاره پیش از آنکه پدیده‌ای زبانی باشد، پدیده‌ای ذهنی و مفهومی است. استعاره‌ها اساسِ نظام فکری و رفتار ما هستند و زبان تنها نمود سطحی و تداومِ استعاری اندیشی در حیطۀ زبان است.سازه اصلی این نظریه، نگاشت میان‌حوزه‌ای از یک حوزۀ مبدأ عینی و جسمانی (مانند سفر) به یک حوزۀ مقصد انتزاعی (مانند زندگی) است. این نگاشت‌ها بر پایه تجربیات بدنمند (embodied) انسان شکل می‌گیرند؛ یعنی مفاهیم انتزاعی با استفاده از تجربیاتِ فیزیکی و حسی ما معنادار می‌شوند.این ایده که شناخت انسان ریشه در بدن و تعاملش با جهان فیزیکی دارد، با یافته‌های علوم عصب‌شناسی، مانند کشف نورون‌های آینه‌ای، نیز همسو است. بنابراین، نظریۀ استعارۀ مفهومی نشان می‌دهد که استعاره امری عادی، فراگیر و اساسی برای شکل‌گیریِ اندیشه و معنابخشی به جهان است.نتایج: فیلسوفان طبیعی یونان باستان (فوسیکوی) که توسط ارسطو معرفی شدند، به مطالعه طبیعت می‌پرداختند. از جمله فرضیاتِ اصلیِ فلسفۀ طبیعیِ یونان باستان وجود عناصرِ چهارگانۀ آب، هوا، خاک و آتش به‌مثابۀ عناصرِ شکل‌دهندۀ طبیعت است. از نظر فیلسوفان طبیعیِ بونانی، وجود تعادل در این عناصر باعث نظم در طبیعت می‌شود؛ نظمی که در نهایت باعث می‌شود شرایط برای زندگیِ انسان‌ها مناسب باشد. پزشکی یونانی نیز به موازات این فلسفه شکل گرفت و با آن درهم تنیده شد. فیلسوف-پزشکانی مانند هیپوکْراتس و آلکْمائون، با دیدگاهی کل‌نگر، بدن انسان را براساس مفاهیم طبیعی می‌فهمیدند. آموزۀ کلیدی آنان نظریه اخلاط چهارگانه (خون، بلغم، صفرا، سودا) بود که سلامت را ناشی از تعادل این اخلاط و بیماری را ناشی از عدم تعادل آن می‌دانست.این نگاه پزشکی، انعکاسی از نظم حاکم بر کیهان در نظر گرفته می‌شد. به‌دیگرسخن، بدن انسان به‌عنوان جهان کوچک (microcosm) با جهان بزرگ (macrocosm) هماهنگ تصور می‌شد. از منظر علوم شناختیِ معاصر، این ارتباط را می‌توان یک استعارۀ مفهومیِ کلان دانست که در آن طبیعت به‌عنوان حوزۀ مبدأ برای درک بدن انسان به‌عنوان حوزۀ مقصد عمل می‌کند. در ادامه این تسلسل شناختی، افلاطون در هم‌پرسۀ پولی‌ته‌ئیا از همین استعاره استفاده می‌کند و بدن انسان را که در پزشکی با طبیعت فهمیده شده، به‌عنوان حوزۀ مبدأ برای درک و تبیین پولیس (حوزه مقصد) به‌کار می‌برد. بنابراین، درکِ پزشکی یونان از بدن، مبنایی شناختی برای شکل‌گیری فلسفۀ سیاسی افلاطون(در هم‌پرسۀ پولی‌ته‌ئیا) فراهم می‌آورد.بحث و نتیجه‌گیری: براساس چهارچوب علوم شناختی و نظریه استعاره مفهومی، این پژوهش نشان می‌دهد که فلسفه سیاسی افلاطون در پولی‌ته‌ئیا ،در چهارچوب نظریۀ استعارۀ مفهومی، در یک سازوکارِ استعاری و ناخودآگاه شکل گرفته است . این استعاره‌ها ریشه در درک پزشکی یونان باستان، به‌ویژه مفهوم تعادل اخلاط چهارگانه برای سلامت بدن دارند. افلاطون با نگاشت استعاری از بدن به‌عنوان حوزۀ مبدأ به پولیسِ آرمانیِ ترسیم‌شده در پولی‌ته‌ئیا به‌عنوان حوزۀ مقصد، ساختار سیاسی ایدئال خود را تبیین می‌کند. همان‌گونه‌که سلامت بدن به تعادل طبایع وابسته است، عدالت در شهر نیز مستلزم هماهنگی و قرارگیری هر طبقه در جایگاه خود است. فیلسوف-فرمانروا، همانند عقل که بر بدن حکم می‌راند، نقش سر را در اداره شهر ایفا می‌کند. آنچه در این پولیس دارای اهمیت است، خویشتن‌داریِ اعضا در انجام آن کاری است که برایشان مناسب است. در این‌صورت تعادل در پولیس (که معادل تعادل در بدن و در نهایت سلامت است) به دست خواهد آمد. این خوانش شناختی، لایه‌های ناخودآگاه اندیشه افلاطون را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه مفاهیم انتزاعی سیاسی مانند عدالت، با استفاده از مفاهیم عینی و بدنمند درک می‌شده‌اند. این رویکرد، که بر پیوند معرفت‌شناسیِ طبیعی، پزشکی و سیاست تأکید دارد، نه‌تنها جایگزین تفسیرهای متافیزیکی سنتی نمی‌شود، بلکه به‌عنوان مکملی ضروری، چگونگی انتقال مفاهیم کیهانی به عرصۀ انضمامیِ سیاست را روشن می‌کند.