از چالش رابطۀ باید و هست در فلسفه تا شناسایی تداخل عوامل اجتماعی در باید و هست
نویسندگان
1 عضو هیئت علمی مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی
2 عضو هیأت علمی دانشگاه بوعلی سینا همدان
doi
10.30471/mssh.2021.7677.2214چکیده
«باید» و «هست» و رابطه آن دو در فلسفههای سنتی و حتی فلسفههای جدید همواره موضوع بحث و تأمل بوده است. این موضوع در قرن اخیر، از فلسفه به جامعهشناسی علم رفته و زیست جمعی و علمی محققان و دانشمندان را بهمثابه موضوعی انضمامی مورد تحقیق قرار داده است. در این تأملات، برخلاف برداشت فلسفی که بیشتر خواهان استقلال و خلوص علم از غیرعلم است و به ایدۀ علم ناب در عالم ایدهها و یا در ضمیر حکیم و یا در انتزاعی خالص و بهطورکلی در ساحت «هست»هایی تغییرناپذیر نظر دارد، این هستهای ازلی و ثابت جای خود را به هستهای زمانی و مکانی و اجتماعی داده و از اینرو نوع دیگری از این رابطه را رقم زده است؛ رابطهای که به بایدهایی متفاوت انجامیده است. این موضوع سبب تغییر نگاهی عمده در ملاحظات روششناختی و تحلیلهای فلسفی و جامعهشناختی درباره موضوعات تحقیق از جمله روششناسی علم و معرفتشناسی معیار شده است. در این نوشتار تلاش میشود پس از بیان تاریخچهای کوتاه از رابطه این دو مقوله در فلسفه سنتی، به تغییرات معنایی و روشی اشاره شود که در رابطه این دو، بهویژه در جامعهشناسی علم و معرفت در دوران جدید و معاصر رخ داده است.