خوانش پسااستعماری پنجگانۀ مدن الملح از دریچۀ نظریۀ کارناوالیسم میخائیل باختین
نویسندگان
1 عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات عربی پردیس فارابی دانشگاه تهران
2 دانشجوی دکتری پردیس فارابی دانشگاه تهران
3 استادیار پردیس فارابی دانشگاه تهران
doi
10.22034/mcal.2022.17134.2185چکیده
دو نظریة پسااستعماری و کارناوالیسم، از جهت واکاوی پادگفتمانها و سازمایههای مقاومتِ زبانی در متن ادبی، پیوندی نزدیک با یکدیگر دارند. درحالیکه نظریهپردازان پسااستعماری میکوشند سویهها و مؤلفههای سلطهگریِ هژمونیکِ متون ادبی را بکاوند و صدای مردمانِ درحاشیه را مبنای نقد ادبی قرار دهند، میخائیل باختین نیز عناصر کارناوالیته را بهعنوان سازوکاری برای بیاعتبارسازیِ گفتمانِ تکصدای قدرتِ مطلقه و بروز نوعی چندصدایی، در ساختارهای استبدادی، مطرح میکند. بر این اساس، پژوهش پیشرو، با تکیه بر مفروضات نظریة کارناوالیسم باختین، میکوشد مؤلفههای این نظریه از جمله: جشنهای کارناولی، آیرونی، گروتسک و دستگاه جوکسازی را در پنجگانة مدن الملح (شهرهای نمک) اثر عبدالرحمن منیف، که روایتی است شبهتاریخی از فرآیند پیدایش نفت در شبهجزیرة عربستان و دگردیسی رویکرد استعمار (از شیوة کلاسیک به نو)، بکاود و کارکردِ آن را در ارائة پادگفتمانهای متعارض و بیاعتبارسازی گفتمان تکصدایِ قدرت، واکاوی کند. نتایج این پژوهش را میتوان در دو مورد نظری و کاربردی خلاصه کرد: اول، کارناوالیسم و مؤلفههای آن میتواند افقهای نوینی در مطالعات پسااستعماری بگشاید و بهعنوان مبنایی برای واسازیِ سویههای سلطهگریِ هژمونیک و مرکزیتبخشی به زبان و فرهنگ نظام سلطه قرار گیرد؛ و دوم، عبدالرحمن منیف در پنجگانة مدن الملح، با خلق موقعیتهای کارناولی، تصاویر آیرونیک، گروتسک و زمینه-های طنز، گفتمان اعتراضی مردم درحاشیه و فرودست را در تقابل با گفتمان رسمی و خشنِ استبداد/استعمار قرار داده و مشروعیت برساختة آن را در موقعیتهای کارناولی، بیاعتبار ساخته است.