تشدید تقابل گرایی ایالات متحده و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در پساناآرامی های غرب آسیا؛ پیامدهای ترور سرلشگر قاسم سلیمانی

نویسندگان

1 دانشگاه علامه طباطبایی

2 دانشگاه علامه طباطبایی

doi
10.22067/pg.v4i1.84992
چکیده

اصولا ماهیت سیاست‎خارجی در ایالات‎متحده به‎ویژه در میان جمهوری‎خواهان مبتنی بر مواردی همچون پشتیبانی بی‌قید و شرط از رژیم اشغالگر قدس، تاکید بر جنگ با دشمنان، عدم‎تمایل به‎ تفاهم با رقبای سیاسی و نظامی ‎و کسب بیشینه منافع ایالات‎متحده در سایه ارعاب و تهدید می‎باشد. این مسئله در منطقۀ غرب آسیا به‎ویژه با افزایش روزافزون قدرت نظامی ‎سپاه پاسداران انقلاب‎اسلامی ‎در پساداعش و شکل‎گیری ائتلاف قدرتمند شیعیان در منطقه (به‎مثابه ‎محورت شرارت به‎زعم آمریکایی‌ها) مهمترین مانع تحقق منافع این کشور در منطقه تشدید می‎باشد. در این مقاله، تلاش نویسندگان ارائه پاسخی متقن به‎این سوال است: علت ترور سرلشگر سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب‎اسلامی ‎از سوی ترامپ چه بوده است؟ و در ادامه چه پیامدهای محتملی را برای آینده امنیت این منطقه می‎توان متصور بود؟ فرضیه مقاله که مبتنی بر تئوری مدل سیکلی بحران مایلس‌هاگ می‎باشد، دلالت بر این مسئله دارد که عقبه ‎تاریخی این بحران، گذشته از خصومت‌های تاریخی بعد از انقلاب‎اسلامی، به‎ دوران انعقاد قرارداد برنامه جامع اقدام مشترک یا برجام برمی‎گردد. مرحلۀ تکوین این بحران، به‎شکل‎گیری و قوام روزافزون جبهه مقاومت شیعیان در دوران ظهور داعش و پساداعش و اعمال تحریم‌های اقتصادی سنگین آمریکا علیه مسئولین سپاه در منطقه مربوط می‎گردد. در مرحله تقابل می‎توان به‎ چالش‌ها و تهدیدات نظامی‎ مستقیم و غیرمستقیم دو کشور علیه یکدیگر همچون قراردادن سپاه پاسداران در لیست گروه‌های تروریستی بین‌المللی اشاره کرد و در نهایت در مرحلۀ وساطت و میانجی‎گری می‎توان به‎فعالیت‌های میانجی‎گرایانه ژاپن اشاره نمود. یافته‌های مقاله نیز نشانگر این مسئله است که ناکامی‌های ترامپ در اقناع جمهوری اسلامی ‎به‎ انعقاد قراردادی جدید و نیاز به‎ یک دستاورد مهم برای موفقیت در انتخابات پیش و روی این کشور، در نهایت مبادرت به ‎ترور سردار سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب‎اسلامی ‎نمود. روش پژوهش این مقاله نیز مبتنی بر روش جامعه‌‌‌شناسی تاریخی و استفاده از منابع مکتوب و مجازی می‎باشد.