کارکرد سازمان ملل متحد در حلوفصل بحران افغانستان (۱۹۴۷ تا ۲۰۲۱)
نویسندگان
1 دانشجوی دکترای روابط بینالملل، واحد تهران شمال، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران.
2 دانشیار گروه مطالعات منطقه ای، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه تهران، تهران، ایران
3 استاد گروه روابط بینالملل، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه علامه طباطبایی، تهران، ایران.
4 روابط بین الملل، گروه ارتباطات و علوم اجتماعی، واحد تهران شرق، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران
doi
10.22034/FASIW.2022.337301.1143چکیده
هدف از پژوهش حاضر بررسی و ارزیابی کارکرد سازمان ملل متحد در حلوفصل بحران افغانستان است که با کاربست شیوۀ کیفی و مبتنی بر گردآوری اطلاعات از طریق منابع آرشیوی سازمان ملل و به روش توصیفیتحلیلی، در پی پاسخ به این پرسش هستیم که کارکرد یا عملکرد سازمان ملل متحد در فرایند حلوفصل بحران افغانستان چگونه بوده است؟ فرضیۀ پژوهش مبین آن است که «سازمان ملل متحد بهعنوان یکی از تأثیرگذارترین سازمانهای بینالمللی دولتی بهوسیلۀ نهادهای اصلی خود مانند شورای امنیت، مجمع عمومی و دبیرکل، با پیادهسازی و اجرای اقدامات حقوقی (مانند صدور قطعنامههایی ذیل فصول ششم و هفتم منشور)، اقدامات دیپلماتیک (از طریق فعالیتها و اقدامات دبیرکل و نمایندۀ ویژه او) و نهادسازی (با نظارت بر اجرای قطعنامهها و اقدامات) موجب تقلیل و مقابله با بحرانها و توانمندسازی و بازسازی کشور افغانستان در برههای از زمان شد، با وجود این، در رسیدن به این اهداف کاملاً موفق نبوده است»؛ یافتههای پژوهش که با توجه به قواعد و اصول مدل تحلیلی بحرانهای بینالمللی مایکل برچر بررسی شده، نشان میدهد که سازمان ملل متحد با وجود برخورداری از سطوح بالای استقلال و مشروعیت در سطح بینالمللی، بهدلیل ضعف ساختاری و وابستگی ماهوی، در حلوفصل بحران افغانستان کارکرد موفقی نداشته و انفعالی (دستخوش عامل خارجی) و غیر راهبردی عمل کرده است.