طالبان و بازیابی حاکمیت: جنبش قوی، دولتملت ضعیف
نویسندگان
1 گروه علوم سیاسی، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه مازندران، بابلسر، ایران
2 دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه مازندران، بابلسر، ایران
doi
10.22034/FASIW.2022.350464.1179چکیده
سقوط دولت افغانستان در 24 مرداد 1400 و ظهور دوبارۀ «امارت اسلامیِ» طالبان بدون مقاومت جدی از سوی نیروهای نظامی، غیرمنتظرهترین رویداد سال بود. پرسش این است که چگونه میتوان قدرتگیری دوبارۀ طالبان را تحلیل کرد؟ در پژوهش حاضر به شیوۀ توصیفیتحلیلی تلاش میکنیم در طرحوارهای چندسویه، به این پرسش پاسخ دهیم. به اینمنظور این فرضیه را مبنا قرار میدهیم که جنبش قومیمذهبی طالبان با اتکا به عنصر عصبیت، در بستر جامعهای گسسته و دولت ورشکسته و تقارن با شرایط مناسب بینالمللی، موفق به تسخیر دوبارۀ حکومت در افغانستان شد. در توجیه این فرض، امکانات تحلیلی نظریههای مختلف را دربارۀ دگرگونی انقلابی در قالب یک چارچوب نظری ترکیبی بهکار میگیریم. اضلاع این چارچوب نظری عبارتاند از: مفهوم عصبیت در نظریۀ سنتی دگرگونی انقلابی، نظریۀ بسیج منابع در جامعۀ گسسته، مفهوم دولت ورشکسته و نقش محیط بینالملل در تحولات انقلابی. در اثر همنشینی عوامل چهارگانه (انسجام عصبیت بنیاد جنش طالبان، ازهمگسیختگی اجتماعی جامعه، ورشکستگی دولت افغانستان و مدارا و کمک بازیگران خارجی) طالبان بدون مواجهه با مقاومت جدی قدرت را بهدست گرفت. شیوۀ وقوع این تحول، بهلحاظ شکلی به سبک انقلابهای شرقی (پیشرَوی از پیرامون) شباهت داشت. نتیجه اینکه، علت موفقیت طالبان در بازیابی حاکمیت خود بر افغانستان را میتوان در تقارن جنبش قوی و دولتملت ضعیف دانست: ضعفهای متعدد دولت افغانستان و نبود یکپارچگی ملی به موازات انسجام ناشی از وحدت قومیمذهبی طالبان.