موقعیتمندی و در-نسبت-بودن بررسی محدودیتهای شناخت در اندیشۀ مولوی
نویسندگان
1 کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی، دانشکدة ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه گیلان، رشت، ایران
2 استادیار زبان و ادبیات فارسی، دانشکدة ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه گیلان، رشت، ایران
doi
10.22108/jpll.2024.139457.1799چکیده
پرسشهای معرفتی از دیرباز کانون توجه فلسفۀ غرب بوده است. از یونان باستان تاکنون، فیلسوفان همواره به موضوعاتی همچون مسئلۀ شناخت، چگونگی آن، محدودیتهای انواع معرفت و راههای عبور از آنها پرداختهاند. این مباحث نهتنها در فلسفه که در علوم دیگر نیز تأثیرگذار بودهاند؛ بهطوریکه هر موضع فلسفی دربارۀ این مسائل، طیفی از مواضع متفاوت را در علوم دیگر شکل داده است. مارتین هیدگر در تلاش برای فراروی از دوپارگیها و نگرش دوقطبی فلسفۀ غرب، فهم و شناخت را در موقعیتمندی، در-جهان-بودگی و در-نسبت-بودن ساختار وجودی دازاین طرح و تحلیل میکند. تحلیل هستیشناختی هیدگر نشان میدهد که شناخت امری انضمامی و از جنس درگیرشدن سوژه است و در نسبتهای مختلف دازاین در پیوند با گذشته، حال و آیندۀ او (پرتابشدگی، درافتادگی و فراافکنی) متغیر و متفاوت میشود. این پژوهش با تمرکز بر ارتباط شناخت و فهم با موقعیتمندی دازاین به تحلیل و بررسی این مفهوم در اندیشۀ مولوی بهویژه در فیه مافیه و مثنوی میپردازد. هدف این پژوهش، نمایاندن این موضوع است که چگونه شناخت و خطاهای شناختی در اندیشۀ مولوی، در-نسبت با شرایط، موقعیت و فهمهای پیشین انسان، دستخوش تغییر میشوند. مفاهیمی همچون عادتوارگی، تقلید، قیاس و... که برآمده از پیشدیدها، پیشانگارهها و پیشدانستههای انسان هستند، بهعنوان محدودیتها و موانع شناخت درست معرفی میشوند.