رابطه بین آسیب دوران کودکی و پریشانی روان شناختی افراد مبتلا به درد مزمن: نقش میانجی خودکارآمدی درد و فاجعه سازی درد

نویسندگان
doi
10.61186/jps.25.159.20
چکیده

زمینه: درد مزمن به عنوان یک پدیده زیستی – روانی – اجتماعی، نه تنها با عوامل جسمانی بلکه با تجربیات رشدی اولیه و متغیرهای شناختی – هیجانی مرتبط است. با وجود تأیید نقش آسیب های دوران کودکی در بروز مشکلات روان شناختی و نیز اهمیت متغیرهای شناختی در تجربه درد مزمن، پژوهش های پیشین عمدتاً این عوامل را به صورت مجزا بررسی کرده اند و سازوکارهای میانجی تبیین کننده این روابط کمتر مورد توجه قرار گرفته است. هدف: پژوهش حاضر با هدف بررسی رابطه بین آسیب های دوران کودکی و پریشانی روان شناختی در افراد مبتلا به درد مزمن و نقش میانجی خودکارآمدی درد و فاجعه سازی درد انجام شد. روش: این پژوهش از نوع توصیفی و همبستگی بود. جامعه آماری شامل تمامی افراد مبتلا به درد مزمن (گوارشی، قلبی، اسکلتی) شهر نیشابور در سال 1403 بود که با استفاده از روش نمونه گیری دردسترس 255 نفر به عنوان نمونه انتخاب شدند. ابزارهای پژوهش شامل پرسشنامه های آسیب دوران کودکی (برنستاین، 2003)، پریشانی روانشناختی (کسلر، 2002)، خودکارآمدی درد (نیکولاس، 2007) و فاجعه سازی (سالیوان و همکاران، 1995) بود. داده ها با استفاده از ضریب همبستگی پیرسون و تحلیل مسیر در نرم افزار SPSS-27 و AMOS-24 مورد تحلیل قرار گرفتند. یافتهها: نتایج نشان داد که بین آسیب دوران کودکی، خودکارآمدی درد و فاجعه سازی درد و پریشانی روان شناختی رابطه معنادار وجود دارد (05/0 > p ). اگرچه اثر مستقیم آسیب های دوران کودکی بر پریشانی روان شناختی معنادار نیست، اما این اثر به صورت غیرمستقیم از طریق خودکارآمدی درد و فاجعه سازی درد معنادار است (05/0 > p ). نتیجه گیری: نتایج نشان می دهد که تأثیر آسیب های دوران کودکی بر پریشانی روان شناختی بیماران مبتلا به درد مزمن، عمدتاً از مسیر متغیرهای شناختی قابل مداخله تبیین می شود. ازاین رو، طراحی و اجرای مداخلات بالینی متمرکز بر تقویت خودکارآمدی درد و کاهش فاجعه سازی درد می تواند راهبردی مؤثر برای کاهش پریشانی روان شناختی این بیماران، به ویژه در افرادی با سابقه آسیب های اولیه، باشد.