ساختارشکنی به مثابه معرفت‎شناسی عقیم در ژاک دریدا

نویسندگان

1 گروه فلسفه- دانشکده علوم انسانی- دانشگاه ملی ملایر- ملایر- ایران

doi
10.82550/ber.2025.1213532
چکیده

مواضع معرفت‌شناختی ضمنی در فلسفه دریدا، تا حد زیادی مغفول مانده است، یکی از اهداف اثر حاضر، بهره‌گیری از روشی تحلیلی-انتقادی برای روشن کردن این جهان معرفت‌شناختی ضمنی و قرار دادن آن در معرض پرسش است. معرفت‎شناسیدریدا با مفاهیم “ساختارشکنی"، “تفاوت”، “دیگری” و “دال و مدلول” گره خورده است. این معرفت شناسی ساختارشکنانه مانند یک زمین بایر است که دلالت بر یک اراده معرفت‌شناختی معطوف به قدرت به مثابه هیچ دارد؛ گراماتولوژی به یک نیهیلیسم  تبدیل می‌شود، زیرا همیشه به ادعای "نمی‌توانم" دیگری ختم می‌شود؛ به این معنا که ما "نمی‎توانیم" هیچ موضوع مورد بحثی را تعیین، تصمیم‌گیری و درک کنیم. دریدا معانی پایدار را به این دلیل رد می‌کند که دال‌ها و مدلول‌ها به آنچه نیستند وابسته‌اند و ماهیت متفاوت نشانه، معنا را به گونه‌ای بی‌ثبات می‌کند که مانع از خروج ما از بازی بی‌پایان دال‌ها می‌شود و معرفت‌شناسی  را فاقد بارگاه و لنگرگاه می‌کند. دردریدا بی‌اعتمادی به چارچوب تاریخی برای جستجوی معانی و حقایق مهم است؛ به نظر او بشریت تاریخی همیشه این کار خطا را به  نام حرکت از خطا به حقیقت انجام داده است. از نظر رویکرد تاریخی فکری، دریدا نه یک نیهیلیست،  نه یک نسبی‌گرا و نه یک پرسپکتیویست واقعی است؛ اما مواضع او معرفت‎شناسی را در ورطه پوچ‌گرایی یا نازایی در خواهد انداخت.