تحلیل جنبش مشروطه در چارچوب نظریههای گذار به دموکراسی: نخبگان مصالحهجو
نویسندگان
1 دانشجوی دکترای جامعه شناسی سیاسی، دانشگاه رازی، کرمانشاه، ایران
2 دانشیار، گروه علوم سیاسی، دانشگاه رازی، کرمانشاه، ایران
3 دانشیار گروه علوم سیاسی دانشگاه رازی، کرمانشاه، ایران
doi
10.30510/psi.2022.235535.1167چکیده
جنبش مشروطه، زمینه ورود ایران به مناسبات نوین سیاست در دورانی جدید را فراهم نمود، که میتوانست به شکلگیری یک حکومت دموکراتیک بیانجامد؛ اما این جنبش از همان ابتدا با مشکلات و موانعی اساسی در دستیابی به دمکراسی مواجه گردید. بر این اساس، این پژوهش در پی پاسخگویی به این پرسش بوده است که «در چارچوب نظریههای گذار به دموکراسی، چگونه فقدان نخبگان مصالحهجو در دوران جنبش مشروطه، به برقراری مجدد استبداد و عدم نهادینه شدن توسعه سیاسی، منجر شده است؟» در پی پاسخیابی به این سئوال اساسی، این فرضیه مطرح گردید که «فقدان نخبگان مصالحهجو در حل منازعات سیاسی در هنگامه جنبش مشروطه، زمینه غلبه رویکردهای حذف و طرد در فرهنگ سیاسی نخبگان را فراهم نموده و در نتیجه منجر به بازتولید استبداد و مانع نهادینه شدن توسعه سیاسی شده است.» پژوهشحاضر با بهرهگیری از نظریههای گذار به دموکراسی، بهویژه نسلسوم این نظریهها، یعنی نظریهی نخبگان مصالحهگرای اشمیتر و اودانل، تحولات سیاسی و اجتماعی دوران مشروطه را توصیف و تحلیل نموده است. نظریهی یادشده، اصلیترین نقش را در فرایند دستیابی به توسعهسیاسی، به نخبگان سیاسی میدهد و مهمترین تاکتیک را بسط مصالحه میان تمام نخبگان سیاسی حاکم و اپوزیسیون میداند. از این بررسی، این نتیجهگیری حاصل میشود که، به دلیل فقدان رویکرد مصالحهگرایانه میان نخبگان سیاسی حاکم و اپوزیسیون، جنبش مشروطه به استقرار و تثبیت نظم سیاسی مطلوب نیانجامیده است.