تحلیل روانکاوانه رمان عاشق مارگریت دوراس: روایت ملال‌آلود تکوین سوبژکتیویته

نویسندگان

1 گروه زبان و ادبیات فرانسه ، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی تهران.

2 گروه زبان و ادبیات فرانسه ، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی تهران.

doi
10.22059/jor.2023.348101.2345
چکیده

عاشق رمان بیمثال مارگریت دوراس به ما اجازه میدهد وارد دنیای اتوبیوگرافیک او شویم. آنچه در طول داستان بسامد چشمگیری دارد مواجۀ راوی با مادر و واکنش‌اش نسبت به مادرانگیست. توصیفات و واکنش‌هایی که همگی حاکی از نفرتی درونی نسبت به مادر هستند. نفرتی که نه راوی و نه خواننده هیچکدام علت اصلی آن را نمی‌دانند. برای کشف این علت به سراغ ژولیا کریستوا، فیلسوف، روانکاو و منتقد ادبی می‌رویم. از منظر او کودک در ابتدا با مادر خود در فضایی نشانه‌ای به نام «کورا» در هم تنیده شده‌اند، فضای یگانگی محض با مادر. تن مادر به مثابه این فضا، اصل و منشا وجودی کودک در ضمیر ناخودآگاه اوست. سپس کودک برای آنکه بتواند به یک سوژه و تن مستقل دست یابد ‌باید که مرزهایی را بین خود و اولین دیگری یا همان مادرش ترسیم کند و برای نیل به این هدف ناگزیر و ناخودآگاه به آلوده‌انگاری می‌پردازد. فرآیندی ملال‌آور که لازمه تحقق سوبژکتیویته است. با تحلیل رمان عاشق درمی‌یابیم که بروز عواطفی مانند انزجار و نفرت و حالاتی روانی همچون ملال و افسردگی نتیجۀ مکانیسم آلوده‌انگاری در ضمیر ناخودآگاه راوی است. این اثر داستانی پر از تلاطم‌های عاطفی، حسی و ادراکی است. روایت تولد یک هویت است، هویتی تازه برای هنرمندی که با خلق یک شاهکار ادبی این فرایند را بازآفرینی و درد و رنج و عواطف منفی ناشی از آن را تطهیر می‌کند و نیز تجربۀ تطهیر بخش به ظهور رسیدن یک هویت از دل کورای نشانه‌ای است در سطح نمادین نزد خوانندۀ رمان.