تحلیل روان‌شناختی خودشیفتگی در مثنوی مولوی با رویکرد به آراء اریک فروم

نویسندگان

1 گروه زبان و ادبیات فارسی، واحد چالوس، دانشگاه آزاد اسلامی، چالوس، ایران

2 استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، واحد چالوس، دانشگاه آزاد اسلامی، چالوس، ايران.

3 استاديار گروه زبان و ادبيات فارسي، واحد چالوس، دانشگاه آزاد اسلامی، چالوس، ايران.

4 دانشجوي دکتری گروه زبان و ادبیات فارسی، واحد چالوس، دانشگاه آزاد اسلامی، چالوس، ایران

doi
چکیده

نقد متون ادب فارسی با رویکرد به آراء روان‌شناسان معاصر، گویای پیوند عمیق آثار ادبی با علم روان‌شناسی است. از همین رهگذر، مولوی در مقام یک روان‌شناس با تمرکز بر روان و زندگی انسان، خودشیفتگی را به‌عنوان یک اختلال روانی در شخصیت آدمی مطرح می‌کند که موجب فرافکنی عیب‌ها، روان‌پریشی، منطق‌تراشی و اعتماد به نفس کاذب فرد می‌شود. لذا این مقاله به روش توصیفی ـ تحلیلی و با رویکرد به آراء اریک فروم به واکاوی خودشیفتگی در مثنوی مولوی می‌پردازد. نتایج پژوهش حاکی از آن است که مولوی در اثر خودآگاهی، هستۀ مرکزی خودشیفتگی را کنترل می‌کند؛ لذا نه در شخصیت هنری مولوی (شاعری و عارفی) و نه در شخصیت حقیقی او، هیچ نشانه‌ای از خودشیفتگی شدید نمی‌توان یافت؛ علاوه بر آن با توجه به فناناپذیری خودشیفتگی و جنبۀ زیست‌شناختی آن برای بقا، سعی دارد در پرتو مکانیسم تصعید، انرژی غریزی فرد خودشیفته را به مجاری مقبول و خلاق در جامعه هدایت کند تا ضمن ایجاد تعادل، فرد خودشیفته برای دست‌یابی به شخصیت سالم، خودشیفتگی را به خودشکفتگی بدل کند.