بررسی نحوه بازنمایی شخصیت فردوسی در گفتمان ناسیونالیسم باستانگرای عصر پهلوی اول براساس نظریه هژمونی فرهنگی گرامشی
نویسندگان
1 دانشگاه جامع امام حسین
2 دانشگاه پیام نور
doi
چکیده
مفاخر فرهنگی جزئی از ذخایر ملی هر کشوری محسوب می شوند که میتوانند در ساختار حکومتها زمینه اقناع عمومی و هژمونی فرهنگی فراهم کنند. شخصیت فردوسی از جمله این موارد است که از وجوه مختلف جایگاه ممتازی در میان چهرههای برجسته فرهنگی و ادبی ایران دارد. از این رو همواره مورد توجه حاکمان، متفکران و توده مردم در داخل و خارج کشور بوده است. پژوهش حاضر با استفاده از چارچوب نظری «هژمونی فرهنگی» آنتونیو گرامشی و روش «تحلیل گفتمان» ارنستو لاکلا و شانتال موف در پی پاسخ به این مسئله است که گفتمان ناسیونالیسم باستانگرای عصر پهلوی اول، چگونه با بازنمایی شخصیت فردوسی به مثابه یک ابزار هژمونیک برای ایجاد مشروعیت و بازتولید فرهنگ سیاسی خود استفاده کرد؟ یافتهها ضمن تائید این فرضیه که حکومت با تعریف گزینشی و ایدئولوژیک، وی را به مثابه ابزاری موثر برای مشروعیتبخشی به گفتمان سیاسی و ایجاد اجماع (رضایت) عمومی به کار برده است، نشان میدهد که فردوسی در این سیاست از یک «دال شناور» خارج و معنای آن حول «دال مرکزی» ناسیونالیسم باستانگرا (متشکل از مؤلفههایی چون برتری نژاد آریایی، عظمت ایران پیش از اسلام و ستیز با اعراب) ثبات موقت یافت. در این فرآیند، با استفاده از «روشنفکران ارگانیک» و نهادهایی چون نظام آموزشی، مطبوعات و آیینهای نمادین (مانند جشن هزاره فردوسی)، بر جنبههایی خاص از فردوسی (ناجی زبان فارسی، حافظ عظمت شاهنشاهی) تأکید و سایر ابعاد فکری او (منتقد سلطه، عدالتخواه و معتقد به اسلام) به حاشیه رانده یا تحریف شد. این بازنمایی، از طریق مکانیسم «غیریتسازی» در برابر «دیگری»های سازنده خود (اعراب، اسلام و دوره اسلامی) به هژمونیک شدن گفتمان مسلط کمک کرد.