هنر بهمثابه تجلی حقیقت: بازاندیشی نسبت هنر و حقیقت در فلسفه هگل
نویسندگان
1 گروه ارتباط تصویری، دانشکده هنر، دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی
doi
10.82587/pi/2024.1232373چکیده
مسئله نسبت میان هنر و حقیقت از آغاز تفکر فلسفی غرب همواره محل مناقشه بوده است. در فلسفه جدید، بهویژه از دکارت تا کانت، با تفکیک قلمرو شناخت از احساس، هنر و زیبایی از حوزه حقیقت کنار نهاده شدند و به قلمرو ذوق و نبوغ فردی فروکاسته گشتند. هگل از نخستین متفکرانی است که در واکنش به این گسست، کوشید پیوندی دوباره میان هنر و حقیقت برقرار سازد. این مقاله با رویکردی تفسیری ـ تحلیلی، تلقی هگل از حقیقت و جایگاه هنر در نظام فلسفی او را بررسی میکند. نشان داده میشود که هگل حقیقت را نه بهمثابه صدق گزارهای، بلکه بهمنزله تحقق و تجلی مطلق میفهمد و هنر را نخستین مرتبه ظهور آگاهانه مطلق در تاریخ تلقی میکند. از این منظر، اثر هنری صرفاً بیان احساسات هنرمند نیست، بلکه تجسم حسی ایده و برخوردار از شأنی معرفتی است. با این حال، مقاله نشان میدهد که هگل در نهایت با طرح نظریه «پایان هنر»، همچنان بر برتری فلسفه نسبت به هنر تأکید میورزد و بدینسان تنها بهنحوی نسبی بر جدایی هنر و حقیقت فائق میآید.