بازخوانی انتقادی نظریه نهادی هنر جرج دیکی: نسبت‌سنجی «عالم هنر» با تفسیر تاریخی دانتو و توزیع امر محسوس رانسیه

doi
10.82587/pi.2026.1229816
چکیده

این مقاله با روش تحلیلی-انتقادی، نظریه نهادی جرج دیکی را که هنر را صرفاً بر اساس موقعیت اثر در «عالم هنر» تعریف می‌کند، واکاوی می‌کند. پرسش اصلی، بررسی محدودیت‌های ساختاری این نظریه برای ارائه تعریفی جهان‌شمول و فلسفی از هنر و امکان تکمیل آن از طریق رویکردهای جایگزین است. تحلیل نشان می‌دهد نظریه دیکی با سه نقص بنیادین مواجه است: ۱) نسبی‌گرایی تاریخی-فرهنگی که نهادهای خودآگاه غرب مدرن را الگوی جهانی فرض می‌کند، ۲) ناتوانی در تبیین آثار پیشاتاریخی و هنرهای غیرغربی که در بسترهای معنایی خودبسنده شکل گرفته‌اند، و ۳) غفلت از نقش تجربه زیبایی‌شناختی و پدیدارشناختی که هنر را به برچسب توافقی خالی تقلیل می‌دهد. در مقابل، پژوهش پیشنهاد می‌کند نظریه نهادی دیکی با دو چارچوب مکمل تکمیل شود: رویکرد تاریخی-تفسیری آرتور سی. دانتو که بعد مشروعیت‌سازی تاریخی را به نظریه می‌افزاید و زیبایی‌شناسی سیاسی ژاک رانسیه با مفهوم «توزیع امر محسوس» که تجربه جمعی را به‌مثابه زمینه‌ای ذاتی برای ظهور هنر مطرح می‌سازد. نتیجه، چارچوبی سه‌وجهی است که هنر را هم به‌عنوان موقعیت نهادی، هم پدیده تاریخی-تفسیری و هم رخداد زیبایی‌شناختی-سیاسی می‌فهمد. این سنتز، قدرت توصیفی نظریه دیکی را حفظ و امکان درک جامع‌تر، عادلانه‌تر و فلسفی‌تری از هنر فراتر از مرزهای غرب مدرن فراهم می‌آورد.