از اصل عدم تناقض ارسطویی تا دیالکتیک: تکوین ایدۀ مطلق در منطق هگل

نویسندگان

1 دکتری فلسفه، دانشگاه فدرال ریودوژانیرو(UFRJ)، پژوهشگر پسادکتری فلسفه در دانشگاه فدرال سائوپائولو (UNIFESP)، برزیل

doi
https://doi.org/10.71908/rational.a2025.1221082
چکیده

منطق در فلسفۀ هگل جایگاهی فراتر از یک علم صوری دارد؛ این علم نه صرفاً ابزاری برای سامان‌ دهی به اندیشه، بلکه بنیان تکوینی کل نظام فلسفی اوست. هگل بر خلاف اندیشه ی ارسطویی که منطق را بر پایه ی اصل عدم‌تناقض و قواعد صوری استوار می‌سازد، آن را حرکتی درونی می داند که خودِ واقعیت را آشکار می‌کند. در علم منطق، هگل مسیر دستیابی به ایدۀ مطلق را از «هستیِ محض» آغاز می‌کند، جایی که هیچ تعینی وجود ندارد و هستی و نیستی در یکدیگر فرو می‌روند. از این وحدت، «شدن» به عنوان نخستین لحظه ی حرکت پدیدار می شود. هر مقوله در این مسیر از درون خود نفی می‌شود و با پدید آوردن تضاد درونی، ضرورتاً به زایش مقولۀ بعدی می‌انجامد. این فرایند دیالکتیکی نه صرفاً روشی برای استدلال، بلکه خودِ حرکت اندیشه است که از طریق میانجی‌گری‌های درونی به سوی وحدت نهایی سوق می‌یابد. ایدۀ مطلق، نقطۀ اوج این حرکت است؛ جایی که اندیشه و هستی، سوژه و ابژه، و صورت و محتوا در وحدتی درونی به خود‌آگاهی می‌رسند. بدین‌ترتیب، منطق نزد هگل زبان خود هستی است؛ زبان و ساختاری که واقعیت از طریق آن خودش را می‌شناسد. این مقاله می‌کوشد نشان دهد که فهم جایگاه منطق در نظام هگل، کلید فهم فلسفۀ اوست. زیرا تنها با درک این نکته که حقیقت امری پویا و درونی است می‌توان دریافت که چرا برای هگل، عقلانیت و واقعیت نه دو امر از هم جداشده، بلکه دو روی یک حرکت‌اند.