دوگانهای در تاریخنگاری: نقش اندیشة ساختاری (ساختارگرا/پساساختارگرا) در تحول سنتهای تاریخنگاری
نویسندگان
doi
10.22034/jscc.2024.20955.1096چکیده
زمینه و هدف: ایدة ساختار همواره در مباحث تاریخنگاری بهطور جدی مطرح است اما غالباً از نقطة توجه روششناسان یا حتی فلاسفه تاریخ دور میماند چراکه اساساً بحث از ساختار یک چالش نظری مربوط به حوزه جامعهشناسی و تخصصیِ آن پنداشته میشود؛ بنابراین تحقیق حاضر بر آن بوده است تا این بار نقش اندیشه ساختاری در تحول نظریاتِ تاریخ و تنوع شیوههای موجودِ تاریخ نگاری را بررسی کند. روش و داده ها : این مطالعه با روش اسنادی انجام شده است. چهارچوب مفهومیِ تحقیق برگرفته از مفاهیم پایه در فلسفهی تاریخ میباشد که بهطور خاص با استخراج دو فرضیهی اصلی : الف) انطباق، ب) ربط، احراز شده است. همچنین دادههای تحقیق که با بررسی اسنادِ انتخاب شده جمعآوری گردید، صورتی روایی داشته است. یافته ها: تحقیق حاضر، در نهایت دو رهیافت را شناسایی و ارائه میکند: الف) تاریخ ساختارگرا: مشتمل بر تاریخ اقتصادی-اجتماعی، تاریخ اجتماعی، تاریخ فرهنگی (اولیه). ب) تاریخ نگاری پساساختاگرا: مشتمل بر تاریخ فرهنگیِ جدید. بحث و نتیجه گیری: تاریخ ساختارگرا بیانگر آن تاریخ واقعگرایانهای است که با مفروضات پوزیویتیستی در تحول نخستِ آن نسبت مییابد. با این حال همواره با اثباتگرایی در فهم متعارف آن فاصلهای منطقی دارد. از سویی دیگر، تاریخ پساساختارگرا بهطور خاص با مفروضات رهیافت انتقادی نسبت داشته و از این حیث رویهای بازاندیشانه به تاریخ (رسمی) دارد. پیام اصلی: دوگانهی تاریخ ساختارگرا/پساساختارگرا پیامد تحولات از درون پارادایم تاریخی است که به نوبه خود با تحولات پارادایمیمک علوم انسانی در چرخشهای پوزیویتیستی، تفسیری و انتقادی مرتبط است. به این ترتیب چرخش انتقادیِ تاریخنگاری از رویکرد ساختاری به پساساختارگرایی را میتوان از این طریق درک کرد.