پاسخهای حافظ و کارلوس کاستاندا به مسأله معناباختگیِ زندگی
نویسندگان
1 دانشآموخته دکتری، بخش زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه لرستان، لرستان، ایران.
doi
10.22103/jcl.2025.25594.3861چکیده
یکی از مهمترین دغدغههای انسان معاصر، سرگردانی در برهوت بیمعنایی است. نیهیلیسم فراگیر، شور و گرمای زندگی را به ملال و سردی تبدیل کرده است. مسأله کانونی این پژوهش که با روش توصیفی – تحلیلی تقریر شده است، تحلیل مقایسهای راهکارهای حافظ(792-727 ه.ق) و کاستاندا(1998-1925) برای برونرفت از بحران بیمعنایی است. نتایج تحقیق نشان میدهد که حافظ با علم و باور به ناپایداری و نامنصفانه بودن هستی، وجود رنج در زندگی، امیدواری و مرگ آگاهی در حوزۀ نظر، کاربست عشق، رندی و گذران خوش در حیطۀ عمل را به عنوان درمان پیشنهاد میدهد. کاستاندا اسارت ذهن در قالبهای تکراری را عامل اصلی بیمعنایی دانسته و برای مقابله با این بحران، سکوت درونی، مرگ آگاهی و پذیرش هستی را ارائه کرده است. تأکید هر دو بر دوری از حاقِ واقعیتِ هستی و زیستن متوهمانه به عنوان اصلیترین علت بیمعنایی است. سکوت درونی و رسیدن به نگاهی نو در آموزههای کاستاندا با ویژگیهای رندِ عاشق حافظ همسان است. پذیرش هستی در اندیشۀ کاستاندا با فهمِ گُلِ زندگی از نظر حافظ که لاجرم خار دارد و پذیرش بدون نالۀ قسمتِ سرنوشت، یکسان است. هر دو بر مرگ آگاهی و مواجهۀ مستقیم با مرگ برای دریدن پردۀ پندار تأکید داشتهاند.