نقد هگل به یقین حسی
نویسندگان
doi
10.61882/mi.6.1.331چکیده
مقاله حاضر به تحلیل انتقادی موضع «یقین حسی» در فصل نخست پدیدارشناسی روح هگل میپردازد؛ موضعی که در ظاهر سادهترین و بیواسطهترین شکل آگاهی به نظر میرسد، اما هگل از درون آن، بنیادهای آگاهی مدرن را به چالش میکشد. مسأله اصلی پژوهش این است که هگل چگونه با تکیه بر ساختار درونی زبان و منطق یقین حسی، بیپایگی آن را آشکار میسازد، بیآنکه نیاز به نقدی بیرونی داشته باشد؟ در این راستا، این مقاله، ضمن واکاوی این پرسش، همچنین به تحلیل و مقایسه دو خوانش متافیزیکی و غیرمتافیزیکی از این فصل میپردازد. از یکسو، تفسیرهایی مانند تفسیر پینکارد و براندوم بر جنبه زبانمند و پراگماتیستی متن تأکید میکنند (خوانش غیرمتافیزیکی) و از سوی دیگر، مفسرانی چون استرن، بیزر و هولگیت با برجستهکردن ساختار هستیشناختی دیالکتیک، بر قرائتی متافیزیکی پای میفشارند. مقاله با روش تحلیلی – مفهومی، ضمن صورتبندی چیستی یقین حسی، مسیر دیالکتیکی آن را دنبال میکند و نشان میدهد چگونه این موضع، در تلاش برای حفظ فردیت و بیواسطگی، نهایتاً در کلیت زبان، مفهوم و زمان منحل میشود. این نوشتار با تأکید بر بُعد واسطهمندی شناخت، یقین حسی را بهمثابه نقطه عزیمت تاریخمند و دیالکتیکی آگاهی در نظام هگل بازخوانی میکند.