بررسی رویکرد ژیلسون به فلسفۀ تطبیقی

نویسندگان
doi
10.22108/coth.2022.128625.1577
چکیده

ژیلسون تنها در یک مورد واژه تاریخ تطبیقی فلسفه را به کار برده و در بقیه موارد به لفظ مقایسه و تطبیق بسنده کرده است؛ در عین حال، مطالعات تطبیقی او بیشتر از جنس فلسفه تطبیقی است. نگاه ژیلسون به تطبیق بیشتر نگاه ابزاری بود و همواره تلاش می‌کرد از رهگذر مطالعات تطبیقی تجربه‌های مشابه فلسفی را آشکار سازد و نیز آنها را به یک تجربه فرو کاهد یا از میان دیدگاههای متعدد و متنوع به چند خانواده مهم برسد و بدین‌سان بین فلسفه‌های به‌ظاهر متعارض آشتی و سازش برقرار کند. او این مهم را با عزل نظر از تاریخ ظاهری و بیرونی و بذل توجه به تاریخ درونی و ارتباط و پیوند ضروری میان مفاهیم انجام می‌داد. دغدغه اصلی ژیلسون، تبیین دیدگاههای فلسفی مشابه بود. او باوجود نقشی که برای جامعه و نبوغ فیلسوف در شکل‌گیری اندیشه‌ها قائل بود، آنها را به‌تنهایی کافی نمی‌دانست؛ ازاین‌رو، بر نقش بی‌بدیل تاریخ درونی و ارتباط ضروری میان مفاهیم تأکید داشت. به گمان او، تشابه دیدگاهها از تجربه‌ای واحد و مشابه به درازای تاریخ از ماهیت معرفت فلسفی حکایت می‌کند. ژیلسون دامنه فلسفه تطبیقی را به فلسفه غرب محدود کرد؛ اما براساس مبانی او می‌توان فراتر رفت و تجربه‌ها و خانواده‌های فلسفی را به سنت‌های فلسفی دیگر نیز تعمیم داد. ژیلسون هیچ‌گاه از روش خاصی نام نبرده است و نگارنده با الهام از روش طبقه‌بندی خانواده‌های حقوقی، یکی از روش‌های برتر تطبیقی در آن حوزه، روش ژیلسون را روش تطبیقی طبقه‌بندی خانواده‌های فلسفی می‌نامد.