تفسیر حیات انسانی و نقد عقل مدرن از منظر نیچه و اقبال لاهوری
نویسندگان
doi
10.22034/ra.2024.1999623.2874چکیده
نیچه خرد را شرط لازم و نه کافی برای حیات انسانی میدانست؛ اما به اندیشمندی خردستیز شهرت یافت. اقبال لاهوری نیز با نقد عقلانیت مدرن غربی در پی بازسازی فکر دینی در اسلام بود. فهم چیستی و صورتبندی نقد این دو اندیشمند بر عقلانیت مدرن و چگونگی تفسیر آنها از جهان و حیات انسانی، مسئلهمحوری این مقاله است. نیچه میکوشد با اجتناب از مطلقنگری، کارکرد عقل را محدود و مشخص نموده و درعینحال آن را از سلطه ایدئولوژیک برهاند و سپس در کنار غریزه و احساس بنشاند. اقبال نیز در اشعار و نوشتههایش با نقد عقل فلسفی، بر تجربه و شهود تأکید میکند. نیچه جهان را فاقد معنا میداند و بر شور زندگی و پررنگکردن جنبههای دیونیزوسی آن تأکید دارد و با اذعان به مرگ خدا هرگونه نظامسازی دینی و اخلاقی را منتفی میسازد. اما اقبال عقل را نعمت الهی دانسته و قصد دارد بر پایه نظام اندیشهای دینی منسجم و متشکل از منابع سهگانه شناخت؛ یعنی طبیعت، تاریخ و تجربه، جهان را تفسیر کرده و معنای زندگی را دریابد و بدین ترتیب به هر دو بعد آپولونی و دیونیزوسی جهان و حیات انسانی توأمان توجه دارد. در این مقاله سعی شد با بررسی شبکه معنایی هر متفکر وجوه اشتراک و افتراق اندیشه آنان در مورد تفسیر حیات انسانی مشخص گردد. یافتهها حاکیست که مهمترین ویژگی اندیشهی نیچه و اقبال وجه انتقادی و سنت شکنی آنهاست. آنها عقل انسان را به تنهایی قادر به فهم صیرورت هستی نمیدانند و برای تفسیر جهان نیاز به پیوند انسان با حیات را لازم و بیشترین سطح آگاهی و اندیشهورزی فیلسوفان را ناشی از غرایز نهانی آنها میدانند. البته اقبال چه در نقد مدرنیته و فرهنگ یونانی و چه در ناکافی دانستن عقل انسانی برای فهم جهان و حیات انسانی با نیچه اشتراک عقیده دارد، ولی برای غرایز انسانی جایگاهی بسان نیچه قائل نیست. در این پژوهش نگارنده قصد دارد با روش هرمنوتیک قصدگرا و مؤلف محور کوئنتین اسکینر و جمعآوری اطلاعات به شیوه کتابخانهای به بررسی دیدگاه متفکران مذکور بپردازد، کاری که تاکنون انجام نشده است.