تحلیل باخودبیگانگی انسان در اندیشه انتخاب خودمحور و غیرمحور اگزیستانسیالیستی

نویسندگان
doi
10.22034/ra.2017.24397
چکیده

فروپاشی حاکمیت کلیسا در مغرب ‌ زمین، سرآغاز دوره روشنگری و برانگیختگی نظریه ‌ پردازان مغرب ‌ زمین در تأسیس بنایی نو از اندیشه ‌ های نظری و عملی با تفکر غالب پوزیتیویستی و نادیده ‌ انگاری آموزه ‌ های فرابشری است. در این میان، وقتی یافته ‌ های خودآیین، ناتوان از وضع مبنایی استوار در معنابخشی به جهان و حیات انسانی، باخودبیگانگی انسان را در پرده ‌ های لرزان و سست اخلاقی و ازهم ‌ پاشیدگی اجتماعی به نمایش گذاشت، فیلسوفان اگزیستانسیالیست بر آن شدند با مبانی خود، مسیر بازگشت به اصالت انسان را میسر کنند. گروهی از آنان مانند نیچه، هایدگر و سارتر، با محوریت انتخاب خودمحور، درباره باخودبیگانگی انسان اندیشیدند، و گروهی ‌ دیگر مانند کیرکگور، گابریل ‌ مارسل و تیلیش با معیار انتخاب غیرمحور به این مبحث پرداختند. اما در این دو نگرش علاوه بر آنچه از باور ناصحیح اصالت هستی انسان و تهی ‌ بودنش از هر گونه چیستی بالذات مشهود است، معضلات معرفت ‌ شناختی تفکر این دو طیف از اندیشوران در رصد جایگاه حقیقی انسان، آنان را در تأمین اهداف این مبحث ناکام گذاشته است.