بررسی ادراک واقعیت در اندیشۀ ناصرخسرو (بر پایۀ نظریۀ خودشکوفایی آبراهام مزلو)
نویسندگان
1 استادیار و عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی - واحد نیشابور
2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه آزاد اسلامی - واحد نیشابور
doi
10.22059/jlcr.2018.66401چکیده
مکتب انسانگرایی یکی از سه شاخۀ مهم روانشناسی در سدۀ بیستم به شمار میرود. چهرۀ شاخص این مکتب، «آبراهام مزلو» نام دارد که کوشید برخلاف مکاتب دیگر، به بررسی بهترین نمونههای انسانی بپردازد. تأکید او در این زمینه بر رفتارهای مثبت و مبتنی بر واقعیت انسان بودهاست. مزلو ریشۀ رفتارهای آدمی را در نیازهای او دانستهاست و برای آن سلسلهمراتبی پنجپلهای تعیین کردهاست که شامل نیازهای فیزیولوژیکی، ایمنی، عشق و تعلق، احترام و خودشکوفایی میشود. در این بین، توجه ویژۀ مزلو به خودشکوفایی، منجر به پیدایی نظریهای به همین نام شدهاست. از دید او، خودشکوفایی تبلور خودِ انسانی در بالاترین سطح ممکن است. مزلو مؤلفههای متعددی برای چنین افرادی ذکر کرده که «درک بهتر واقعیت و برقراری رابطۀ آسانتر با آن» از جملۀ آنهاست. در مقالۀ حاضر، با روش توصیفیـ تحلیلی، مؤلفۀ مذکور در اندیشه و زندگی ناصرخسرو بررسی شدهاست؛ چراکه او در پهنۀ ادب فارسی به عنوان چهرهای واقعگرا شناخته میشود و انسان جایگاهی رفیع و نقشی محوری در ساختار فکری وی دارد. مهمترین شاخصههای «ادراک واقعیت» در زندگی و اندیشۀ ناصرخسرو که با نظریۀ مزلو همخوانی دارد، عبارت است از: «درک و داوری درست واقعیت و شناخت دقیق افراد دغلکار»، «شکستن سنتهای کلیشهای حاکم بر جامعه از راه اعتراض»، «توجه ویژه به منطق و استدلال»، «استقبال از پدیدههای ناشناخته»، «نبودِ ثبات روحی و ذهنی در برخی موارد» و «روشنفکری و پژوهشگری».